تبليغاتX
روزوشب

...............

حس بدی دارم. حس آدمی که در برابر منظر ه ای تمام قد از دنیای زنده ی آزاد بیرون ایستاده اما اجازه ی حرکت کردن تنها در مربعی کوچکی را دارد. گاهی حبس بودن در اتاقی بی روزنه امید بیشتری در دل آدم باقی می گذارد تا دیدن آرزوهای برباد رفته.

حس بدی دارم. حسی مثل آنچه روز توقیف شرق، هم میهن و شهرمند داشته ام. حسی مثل آنچه روز ۲۳ خرداد داشته ام. حسی مثل آنچه کمک کرده حرف صادق هدایت را خوبه خوب بفهمم که در زندگی زخمهایی است که روح  را به آرامی و در انزوا می خورد.

حس بدی دارم. حس روح زخم خورده ای را که می خواهد زنده بماند اما نمی تواند. می خواهد حرف بزند - شاید هم فریاد - اما هیچ حرف تازه ای نیست و البته هیچ شنونده ای.

حس بدی دارم. حسی که آدمی بی هیچ امید و آرزو و رویا دارد.

حس بدی دارم. حس بچه ای را که با هزار وعده و وعید به دنیای آدم بزرگها رسیده و حالا می بیند هیچ چیز منتظرش نیست.

حس بدی دارم.

...............

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/10ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط روز  | 

فقط شش روز؟!

یکی از دلخوشی های من تویه زندگی ، یک تقویم کوچک گوشه ی آشپزخانه است. از این تقویم ها که می شود هر صبح یک ورقش را جدا کنی و به روز سلام کنی. اما این روزها برایم سخت است باور کردن این تقویم کوچک...

تقویمی که اصرار دارد بگوید فقط شش روز از انتخابات دهم ریاست جمهوری ایران گذشته.

فقط شش روز است که شادی های مردم خیابان های ایران در آستانه انتخابات تمام که نه! ... نابود شده است.

این همه اتفاق فقط در شش روز؟!

احمدی نژاد را در انتخابات برنده اعلام کردند و تبریک گفتند و جشن گرفتند و مردم در بهت فرو رفتند و منفجر شدند و موسوی و کروبی اعتراض و بیانیه صادر کردند و بازداشت و رها شدند و... در شش روز؟!

مردم کرور کرور به خیابان ها ریختند و چه با سکوت و چه با فریاد و چه سبز پوش و چه سیاه پوش اعتراض کردند... در شش روز؟!

تهران و تبریز و اصفهان و شیراز و اهواز و ... ایران دارند در تب خشم می سوزند و آتش می گیرند و ... فقط در شش روز؟!

ایرانی های مهاجر از ترس بی وطن شدن  سر و صورتشان را پوشانده اند و به رسم کشور میزبانشان صف کشیده اند جلوی سفارتخانه های ایران و ... فقط در شش روز؟!

احمدی نژاد و طرفداران و زرخریدانش هی قشون کشیدند جلوی مردم و هی خس و خاشاک و فاسق و همجنس باز و کثافت خواندشان و ... همه اینها فقط در شش روز؟!

تیری از آسمان بچه های این سرزمین را نشانه رفت و گفتند مردم همدیگر را کشته اند. شیشه های خانه ها و بانک ها و ماشین ها شکسته شد و گفتند مردم شیشه های خانه هایشان را می شکنند و ماشین هایشان را آتش می زنند و ... در شش روز؟!

دوباره هجده تیری دیگر مثل بلا بر سر کوی دانشگاه تهران و شیراز و صنعتی اصفهان نازل و حرمت دانشگاه نابود شد و می گویی فقط شش روز آمده و رفته؟!

این همه روز اس ام اس ها قطع است و سایت ها باز نمی شوند و تلفن ها اختلال دارند و تقریبا تمام شبکه های تلویزیونی فارسی زبانِ خارجی چه خبری و چه بی خبری قطع است و مردم هر کدام  برای خودشان شده اند یک پا خبرنگار و ... فقط شش روز؟!

روزهاست روزنامه ها از ترس تعطیل شدن هی صغری و کبری می چینند و هی سایزشان کوچک و بزرگ می شوند و به در و دیوار می کوبند خودشان را تا دو کلمه حرف بزنند و خبرگزاری ها دروغ می گویند و صدا و سیما بی غیرتی اش را به رخ عالم و آدم می کشد و ... تو آن روبه رو نشسته ای و پاهایت را آویزان کرده ای و هی تاب می دهی تویه ذهن من و می گویی فقط شش روز گذشته، تقویم دیوانه؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/28ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط روز  | 

آرزوهای بزرگ...

کاش در کشوری زندگی می کردیم که هر روز صبح جلوی روزنامه فروشی هایش میشد هزار و یک تیتر ریز و درشت خواند و یک روزنامه خرید و زد زیر بغل و سلانه سلانه رفت سر کار.

کاش در کشوری زندگی می کردیم که می شد عصرها نشست پایه تلویزیونش و از این کانال به آن کانال شد و میان تلویزیون های دولتی و خصوصی خبرهای دنیا را بلعید.

کاش در کشوری زندگی می کردیم که می شد ولو شد جلوی کامپیوتر و ول، وب گشت و با یک اشاره کلیک  از شیر مرغ تا جان آدمیزاد  دانلود کرد.

کاش در کشوری زندگی می کردیم که بی دغدغه ی رسیدن یا نرسیدن، sms هایمان را می فرستادیم و منتظر جوابش می نشستیم.

کاش در کشوری زندگی می کردیم که با یک حساب سر انگشتی می شد فهمید  فردای روز انتخابات آنی رئیس جمهور می شود که همه ی آدم های شهر می خواهند رای شان را به نام او به صندوق بیندازند.

کاش در کشوری زندگی می کردیم که وقتی دلمان دارد از فرط غصه می ترکید می شد رفت توی خیابانهایش  و اعتراض کرد بی آنکه تا وقت برگشتنت مادرت از غصه دق کند.

کاش در کشوری زندگی می کردیم که تا پشت لب پسرهایمان سبز می شد و هیکل دخترهایمان کمی زنانه و فکر می کردند که یعنی حالا دیگر خیلی بزرگ شده اند، می توانستیم برویم و عضو یک حذب سیاسی ای- چیزی شویم و هی توی میتینگ هایشان برای خودمان جیغ و داد و هورا بکشیم تا یک داد زدن برایمان نشود عقده و بماند تنک دلمان.

کاش در کشوری زندگی می کردیم که هر شب وقت خوابیدن لازم نبود دعا کنیم کاش فردا فلان روزنامه و بهمان سایت تعطیل نشوند تا باز بمانیم توی خماری.

کاش در کشوری زندگی می کردیم که یک تبلیغات انتخاباتی را به نام انقلاب رنگی بد نام نکنند و یک اعتراض مردمی را یک کودتا.

کاش در کشوری زندگی می کردیم که رسانه ای هایش – رادیو و تلویزیون و خبرگزاری ها و روزنامه ها و سایت ها و...- بی طرفی پیشکششان، کمی فقط کمی شرف و غیرت داشتند.

کاش در کشوری زندگی می کردیم که آرزوهای بزرگمان این همه دم دستی نبودند تا وقتی لگد برادر بسیجی مان! می خورد به کمرمان دلمان نسوزد.

کاش در کشوری زندگی می کردیم که ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط روز  | 

چرا ها....

چرا اینترنت طی چند هفته ی اخیر با مشکات فراوانی مواجه بود؟

چرا سایت ها در آستانه انتخابات فیلتر شدند؟

چرا نیروی انتظامی چند ساعت قبل از شروع انتخابات نیروی انتظامی با آن یال و کوپالِ پلیس ضد شورش در خیابان های تهران مانور برگزار کرد؟

چرا بارها و بارها تجمع در خیابان ها بدون مجوز فرمانداری ها غیر قانونی اعلام شد؟

چرا علی رغم چاپ بالغ بر 56 میلیون تعفه رای، مردم با کمبود آن پای صندوق های رای مواجه شدند؟

چرا هیچ خبری از ناظران ستاد میر حسین موسوی در مراکز اخذ رای نبود؟

چرا علی رغم تاکید ستاد انتخابات کشور خبری از کد نامزدها در بسیاری از شعبه های اخذ رای نبود؟

چرا در ساعات پایانی رای گیری با مردمی که آمده بودند کاری را انجام دهند که این روزها بارها و بارها رسانه ی ملی ازشان خواسته بود– مشارکت!- به شدت برخورد کرد تا متفرقشان کند؟

چرا ستاد میرحسین موسوی در خیابان قیطریه تهران توسط عده ای لباس شخصی تسخیر و سپس توسط پلیس تعطیل شد؟

چرا در حالی که قرار بود رای ها صبح شمارش شوند به یکباره از نیمه شب شمارش آغاز شد؟

چرا در اولین ساعات صبح 87 درصد آرا شمارش شدند اما تا ساعت 11 صبح هیچ نتیجه جدیدی اعلام نشد؟

چرا در حالی که قرار بود رای ها صبح شمارش شوند به یکباره از نیمه شب شمارش آغاز شد؟

چرا در اولین ساعات صبح 87 درصد آرا شمارش شدند اما تا ساعت 11 صبح هیچ نتیجه جدیدی اعلام نشد؟

چرا اینبار تعداد آرا به تفکیک حوزه های استانها اعلام نشد؟

چرا هیچ رای باطله ای در میان آرا شمارش شده وجود ندارد؟

چرا اینبار حتی در زادگاه میرحسین موسوی، مهدی کروبی و رضایی هم مردم به احمدی نژاد رای داده اند؟

 

درگیری در ستاد قیطریه  میرحسین موسوی در تهران

 بقیه عکس های درگیری در ستاد قیطریه میر حسین موسوی را در سایت کسوف ببینید.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/23ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط روز  | 

 

 بیانیه میر حسین موسوی خطاب به مردم ایران

به گزارش قلم‌نیوز، متن کامل بیانیه مهندس میرحسین موسوی به شرح زیر است:

« بسم الله الرحمن الرحیم
ملت شریف ایران
نتایجی که برای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری اعلام شد بهت‌آور است؛ مردمی که در صف‌های طولانی اخذ رای شاهد ترکیب آرا بودند و خود می‌‌دانند که به چه کسی رای داده‌‌اند با حیرت تمام به شعبده‌‌بازی دست‌اندرکاران انتخابات و صدا و سیما نگاه می‌کنند. آنان اینک بیش از همیشه به دنبال آن هستند که بدانند چگونه و توسط چه کسانی و مقاماتی طرح این بازی بزرگ ریخته شده است. اینجانب ضمن اعتراض شدید به روند موجود و تخلفات آشکار و فراوان روز انتخابات هشدار می‌‌دهم که تسلیم این صحنه‌آرایی خطرناک نخواهم شد. نتیجه آن چه که از عملکرد متصدیان بی‌‌امانت دیده‌‌ایم و می‌‌بینیم جز تزلزل ارکان نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و حاکمیت دروغ و استبداد نیست. اینجانب طبق وظیفه شرعی و ملی خویش به افشای رازهای پشت سر این روند پرمخاطره خواهم پرداخت و آثار نابود کننده آن را بر سرنوشت کشور توضیح خواهم داد و ترس آن دارم که ادامه وضع موجود همه نیروهای موثر در نظام را به توجیه‌گرانی دروغگو در مقابل مردم تبدیل کند و دنیا و آخرت آنان را در معرض لطمه‌های جبرا‌ن‌‌ناپذیر قرار دهد.

به مسوولان توصیه می‌‌کنم بیش از آن که دیر شود این روند را فورا متوقف کنند و همگی به خط قانون و امانتداری از آرای ملت بازگردند و بدانند که خروج از عدالت مشروعیت زداست. آنان بیش از هر کس دیگر از این حقیقت باخبرند که در این کشور انقلابی بزرگ و اسلامی صورت گرفته است. کم‌ترین پیام انقلاب ما این است که مردم آگاهند و در برابر کسانی که با تقلب روی کار بیایند تمکین نخواهند کرد.

اینجانب از همین فرصت استفاده می‌کنم و ضمن تشکر از عواطف ملت بزرگوار ایران به آنان تذکر می‌دهم که ایران این موجود آسمانی متعلق به آنان است و نه متقلبان، این آنان هستند که باید با هوشیاری خود از آن حفاظت کنند. خائنین به آراء مردم ابایی از آن ندارند که این خانه پارسایان به آتش کشیده شود. ما موج عقلانیت سبز خود را که برگرفته از تعالیم دینی و علایق ملت ما به اهل بیت پیامبر (ص) است با تمامی شور ادامه می‌دهیم و با شورش دروغ که در کشور طغیان کرده و چهره آن را آلوده است مبارزه می‌کنیم، اما اجازه نخواهیم داد که حرکات ما شکل کور به خود بگیرد.

جا دارد از یکایک شهروندانی که برای رساندن این پیام سبز هر کدام ستادی بودند و تمامی ستادهای مردمی و رسمی که در انتخابات فعالیت می‌کردند سپاسگذاری کنم و تاکید کنیم که تا رسیدن به نتیجه‌‌ای که کشور ما لایق آن است هم‌چنان به حضور و تلاش آنان نیاز است.

و ما لنا الا نتوکل علی الله و قد هدانا سبلنا و لنصبرن علی ما اذیتمونا و ع لی الله فلیتو کل المتوکلون

میرحسین موسوی »

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/23ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط روز  | 

 

 آن مرد آمد...

 

 

کاش آن مرد بیاید...

می دانیم دنیا را عوض نخواهدکرد ،

 اما کاش بیاید...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/20ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط روز  | 

 بچه که بودم دو تا خونه اون طرف تر از خونه مون یک دختری با مامان و باباش زندگی می کرد که اسمش پرستو بود و چند سال از من بزرگتر. هیچ جوری هم راضی نمی شد با من بازی کنه. می گفت: من دیگه بزرگ شدم!

هیچ از این کاراش خوشم نمی اومد اما تو خونه شون سه تا کتاب داشتن که من عاشقشون بودم. تو هر فرصتی و به هر کلکی که بود می رفتم خونه شون و می نشستم رو تختش و عین یه خانوم با شخصیت کتاب رو آهسته آهسته ورق می زدم – در غیر این صورت کتاب رو ازم می گرفت!- و عکس هاش رو نگاه می کردم. عکس های یه بابای چاق و کچل و یه پسر کوچولو قد خودم که کارای با مزه می کردن.

نمی دونم چرا اما هیچ وقت نه به مامان و بابام گفتم این کتاب ها رو برام بخرن و البته اونها هم هیچ وقت برام نخریدنش و هیچ دوستی هم برای تولدم به جای یکی از اون البوم ها و چه می دونم عروسک ها و گل سرها یکی از اون سه تا کتاب رو بهم هدیه نداد.

ولی من همه عمرم عاشق اون کتابها بودم.

سه قسمتی قصه‌های من و بابام!

شما هم تو بچه گی هاتون می خوندینش یا عکس ها ش رو نگاه می کردین؟

"اریش ارز"  یک کاریکاتوریست آلمانی بود که این نقاشی ها رو بدون هیچ شرحی برای سرگرم کردن پسرش کریستیان می کشید که تازه مادرش رو از دست داده بود و حسابی غصه می خورد. نقاشی های سیاه و سفیدی که همه ی اونها درباره ی یک پدر چاق سیبیلو و یک پسر لاغر بامزه بودند.

ارز در سال 1940 به خاطر کشیدن کاریکاتور هایی که هیتلر را دست می انداخت، به زندان افتاد و چهار سال در زندان ماند و بعد هم خودکشی کرد.

وقتی کریستیان بزرگ شد نقاشی های پدر را جمع و جور و منتشر کرد و اسمش را گذاشت" پدر و پسر".

همسر ایرج جهانشاهی - مترجم قصه های من و بابام-  قبل از انقلاب به آلمان سفر می کند و یک نشخه از کتاب پدر و پسر را با خود به ایران می آورد. جهانشاهی  هم وقتی نگاهی به سوغاتی همسرش می اندازد به فکر می افتد که بر تصاویر آن شرحی بنویسد و سرانجام در ابتدای جنگ ایران با عراق دست به کار نوشتن شرح تصاویر این کتاب می شود و حاصل کار خود را در کتابی 3 جلدی با نام های «بابای خوب من»، «شوخی ها و مهربانی ها» و «لبخند ماه» به انتشارات «فاطمی» می سپارد.

«فاطمی» در سال 1361 کتاب را با نام «قصه های من و بابام» زیر چاپ می برد و این گونه می شود که بچه های ایران برای اولین بار کتابی را می بینند که روی جلدش همان پسر بچه لاغر بین حلقه های دود پیپ پدر سبیلویش نشسته و برای خودش کتاب می خواند.

کتاب همان سال (1361) جایزه اول شورای کتاب کودک را می گیرد و  تا امروز چندین بار چاپ می شود و حالا آن پدر سبیلو و آن پسرک لاغر اندام به دوستان قدیمی کودکان ایرانی (که بعضی هایشان حالا شاید بیشتر از 30 سال داشته باشند ) تبدیل شده اند.

ایرج جهانشاهی وقتی این کتاب را ترجمه می کرد مردی پا به سن گذاشته بود. او در سال1305 به دنیا آمد و 9 سال بعد از انتشار اولین چاپ کتابش (سال1371) از دنیا رفت.

من بالاخره صاحب کتابهای من و بابام شدم. امسال!!! هدیه ی عالی بود. ممنون آقای عزیز ممنون.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/18ساعت 3:30 قبل از ظهر  توسط روز  | 

 

حاجی بابا همیشه ی خدا گوشش سنگین بود.

پیر که شد سنگین تر هم شد.

یه روز بچه ها و نوه ها و نتیجه هاش ـ آخه نتیجه هم  داشت ـ جمع شدن و براش یه سمعک خردین و گذاشتن تو گوشش و گفتن اینطوری همه چی رو می تونی بشنوی.

اما زیاد طاقت نیاورد. سمعک رو از گوشش درآورد و گفت : " ای بابا دنیا چقدر شلوغ پلوغه! این مردم چرا انقدر سر و صدا می کنن؟ "و هیچ وقت دوباره سمعک نداشت.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/03ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط روز  | 

قصه روشنفکری دنیا که به واسطه کشمکش هایش گویی هزار سال از آن می گذرد، برای اولین بار در فرانسه ی زمان " دریفوس" به معنای مدرن آن یعنی تلفیقی از اومانیسم رنسانسی و روشنفکری قرن هجدهمی مصطلح شد. " آلفرد دریفوس " یک افسر یهودی نظام به جرم خیانت محکوم و به جزیره شیطان تبعید شد. شش سال بعد که آوازه ی بیگناهی وی به واسطه ی مدارکی جدید بلند بود، دوباره محکمه ای براه افتاد و در آن هنگام صدها تن از نویسندگان و هنرمندان، کسانی مانند امیل زولا، آندره ژید و مارسل پروست نامه ای به حمایت از  دریفوس با عنوان «من متهم می کنم » به رئیس جمهور وقت فرانسه نوشتند که بعدها به « بیانیه روشنفکری » مشهور شد. این بیانیه توانست دادگاه نظامی و جهانیان را وا دارد دریفوس را به عنوان بیگناه و روشنفکری ( Intellectualism ) را در اولین پیروزی اش در مقابل نظام قدرت در زبان انسان مدرن به معنی عقل گرا و انتقادگر بپذیرد.

داریوش آشوری، روشنفکری را محصول تمدنی می داند بر پایه عقل، اومانیسم و پیشرفت.

پدید آمدن جریان های روشنفکری ایران اما ماهیتی غربی دارد و به نظر می رسد در اولین قدم های خود چندان با نمونه های اصلی روشنفکری تطابق نداشته چرا که اولین روشنفکران ایرانی،  اینتلکتوئل یا منورالفکرها مانند طالبوف و میرزا ملکم خان خود از بدنه قدرت و حکومت بوده اند. اما افکار روشنفکری و مشروطه خواهی در ایران با هم پدیدار گشتند و هر دو به شکلی مخفیانه، یکی در بطن دیگری. انجمن هایی فراماسونری، مخفیانه و به زعمی روشنفکری مانند فراموشخانه، لژ بیداری ایرانیان، انجمن آدمیت و انجمن ترقی.

اولین روشنفکران ایرانی که در جامعه ای بی سواد، سنتی و روحانیت مدار رخ نموده بودند اغلب از میان تحصیل کردگان و از فرنگ – اروپا – برگشتگان بودند و جدا از جامعه و به زعم مردم بی دین. و این تفاوت اصلی روشنفکر ایرانی و همتای اروپایی وی بود که خود و فکر خود را در جهت رفع نیاز مردم جامعه می دانست، خود را تولید کننده ی فکر و مردم را مصرف کننده آن. روشنفکر چه از دسته نویسندگان و شاعران و هنرمندان باشد و چه از میان فلاسفه و جامعه شناسان و دانشگاهیان، چه از پدیدآورندگان هنر و چه از تولید کنندگان تفکر همواره با هنجارهای جامعه سر ناسازگاری دارد و با قدرت مسلط جامعه سر ستیز. او فردی است تنها و آزاد و خود مختار و البته انتخاب گر که به سبب همین آزادی و عدم ناسیونالیستی و جدایی از تعصبات و تعلقات تنها به ذات انسان و آزادی فردی و اجتماعی او می اندیشد. روشنفکر، چهره بارز مدرنیته است و می خواهد منِ برتر یا وجدان جامعه مدنی باشد.

ادوارد سعید روشنفکران را دو دسته می داند. روشنفکر حرفه ای و روشنفکر آماتور. برخی همچون اساتید دانشگاه و سیاستمداران که روشنفکری شغلشان است و بابت آن دستمزد می گیرند را روشنفکر حرفه ای و آنان را که بابت اندیشه هایشان از جان و مال خود می گذرند، روشنفکر آماتور می نامد و  اما روشنفکران آماتور را روشنفکر اصلی می داند.

تاریخ ایران اغلب روشنفکری آماتور را تجربه کرده است، افرادی مزاحم حکومت، مخالف قدرت و دشمن هنجارهای راکد جامعه  با نه چندان چشمداشتی اما این تاریخ روشنفکر حرفه ای نیز به خود دیده است، آنگاه که یاد گرفتند در مرحله ی انتخاب  جناح هایشان را کنار بگذارند و یکی شوند تا دیگری نیاید، گرچه شکست خوردند اما فصلی تازه از تاریخ روشنفکری ایران را رقم زدند. به قول رژی دوبره که؛ "گاهی باید از روشنفکری دست کشید تا سرباز شد". 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/06ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط روز  | 

سیمون دوبوآر می گوید:« زن زاده نمی شود، بلکه ساخته می شود».

فمینیست ها معتقدند در جوامع مردسالار نقش های جنسیتی از طریق فرایند جامعه پذیری در جامعه شکل می گیرد و در این فرایند عوامل مختلفی دخالت دارند و مهم ترین آنها لااقل در جامعۀ امروزی رسانه های جمعی اند که با تولیدات خود مناسبات جنسیتی را دوباره و از نو تولید می کنند.  

پايگاه اجتماعي  وضعيیتی است که يک فرد درزماني معين و نظامي خاص  بدست می آورد. پايگاه، مجموع حقوق و وظايف هر فرد است.  درهمه ی جوامع فاکتورهای معيني را به عنوان معيار براي نسبت دادن پايگاه به هر فرد در نظر مي گيرند. ساده ترين و عمومي ترين اين معيارها جنسيت است. به نظر مي رسد برای تقسيم  پايگاه ها، جنسيت معياري اصلی در همه ی نظام هاي اجتماعي باشد. همه ی جوامع نگرش ها و فعاليت هاي متفاوتي براي زنان و مردان تعيين مي کنند و آن را فرهنگ تعيين  مي کند و این فرهنک را رسانه ها رواج می دهند و در این میان سینما و تلویزیون به عنوان پر مخاطب ترین رسانه ها به دلیل در دسترس بودن و البته تصویری بودن، خواسته یا ناخواسته مهمترین نقش ها را بر عهده دارند. رساته هایی که با ارائه هر نشانه ای از این دو جنس نقش های جنسیتی تازه ای را برای آنها رقم خواهد زد.  نقش های جنسیتی، انتظارات متفاوتی است که در هرجامعه ای از زنان و مردان با توجه به پایگاهی که دارند وجود دارد . محتواي اين نقش ها در فرهنگ هاي مختلف وحتي در درون يک فرهنگ نيز مي تواند متفاوت باشد . رسانه ها  می توانند یکی از همین نقش ها- حتی با سابقه طولانی - را در یک جامعه از میان بردارند یا جایگزین کنند و سرانجامِ این روند ، با توجه به اینکه مسیر در پیش گرفته چقدر درست است قابل پیش بینی است.

موضوع این گفتار زنانند.  وجود نابرابری در به تصویر کشیدن زنان و مردان در رسانه های تصویری ایران همان مسیر نادرستی است که در پیش گرفته شده است. در نظام مردسالار ایران، رسانه های جمعی به عنوان ابزار های مردسالارانه به کار گرفته و  نقش های جنسیتی دراین رسانه ها براساس تبعیض میان دوجنس به تصویر کشیده  می شوند. تلویزیون به عنوان یک رسانه قدرتمند و البته عامه گرا از زن تصویری غلط ارائه می دهد و سینما برای جبران آن به عنوان رسانه ای با مخاطبان خاص تصویری غلط تر.غالباً  زن در تلویزیون موجودی منفعل، بی استعداد، مجهول، هیجان زده، کم تحمل و کودک سان به نمایش گذاشته می شود و در سینما یک موجود فرا واقع و بیش از اندازه قدرتمند. تصاویری که هیچ کدام گویای یک زن ایرانی نیستند. تصاویری که هر کدام از دو سوی این بام آویزان شده اند به زودی سقوط خواهند کرد و زنان این جامعه را با خود به زمین خواهند زد. زنانی که هیچ الگوی درستی برای پذیزش ندارند و در یک خلع از همه این تصاویر به شکل کلی و مبهمی الگو برداری می کنند. می خواهند قوی باشند، الگو ها می گویند که می توانند پلیس و آتشنشان باشند اما تبدیل می شوند به زنانی با چادر های مشکی در گوشه و کنار شهر که شاید بتوانند دست مجرمی که از قضای روزگار زن است را بپیچاند .

تلویزیون با ارائه زنانی سرشار از بی خردی در برنامه های طنز و زنانی منحصر به دو دسته زنان خوب و زنان بد در سریالهای خانوادگی و سینما با به تصویر کشیدن زنانی که می توانند خانه شوهرانشان را ترک کنند، موتور سواری کنند،آدم های مهمی باشندو... زنان راسرخورده می کنند. زنانی که واقعی نیستند، نه حماقتشان و نه شهامتشان، نه تنها نمی توانند برای زنان الگوی مناسبی به دست دهند و حس اتکای به نفس  دختران نوجوان را از جنسیتشان ایجاد و تقویت کنند که با ارائه تصویری غلط به زنان به عنوان نیمی از جامعه که قرار است در یک جامعه مرد سالار از سوی مردان جدی گرفته شده و مورد اطمینان قرار گیرند صدمه وارد می کند.

این افراط و تفریط گری و این سطحی نگری رسانه ها ضربه ای مهلک است بر پیکره فرهنگ این جامعه. همانگونه که سطحی نگری در واژه هایی مانند فمنیسم از طرف رسانه های ما  آن را به چیزی در حد "مردان پیشبند پوش" تبدیل کرد با ادامه این مسیر چیزی نخواهد گذشت که از مدیران ، مسئولان، اساتید و ... زن برایمان تبلیغات بازرگانی خنده دار بسازند.

هرچند مسائل بسیاری مانند محدودیت های رسانه های ایرانی- و البته اسلامی!- در به تصویر کشیدن و سپردن نقش ها و شخصیت های کامل به هنرپیشگان زن در این خصوص اهمیت بسیار دارد اما می توان عدم توانایی نویسندگان عرصه سینما و تلویزیون را در خلق شخصیت های درست زنانه با بار عاطفی یا کمدی و یا ...  مزید بر علت دانست.

رسانه های پرمخاطبی مانند تلویزیون با میزان تاثیرگذاری که از آن در هنگام پخش سریالهایی مانند شبهای برره(لهجه برره ای) در میان مردم سراغ می رود، این بار با سریال هایی مانند "سه در چهار" تجربه خطرناکی را می آزماید. تلویزیون با پخش چنین برنامه هایی علاوه بر سرگرم ساختن مردم و به خنده واداشتن آنها چیزی به نام اعتماد به زنان را در جامعه از بین خواهد برد و آنان را صرفاً تا حد انسانهایی بی دست و پا – هرچند مثلاً به بهانه نمایش سادگی و بی آلایشی زن ایرانی- یا در حد " غصه خور خانواده" نزول خواهد داد.

در رسانه های تصویری ایران نیز ماتتد بسیاری دیگر، جای تولیداتی در حد وسط و متعادل که هم برای مخاطب عام و هم خاص تصویری درست ارائه دهد خالی است.نه آنقدر سطحی که به دیدنش نیرزد و نه آنقدر ثقیل که درک نشود. نمایشی که بخنداند و بگریاند اما به بهایش.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/29ساعت 3:54 قبل از ظهر  توسط روز  |