تبليغاتX
روزوشب
برای تو ....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/27ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط روز  | 

تا دیروز ابری از روزمرگی روز را پوشانده بود و هیچ خورشید خانم خندانی هم از پشت کوهه پرونده ها و مناقصات و کارفرماها و پیمانکار ها و هزار جور چیز ناجور دیگر سر نمی زد.

امروز اما همه چیز  به آدم چشمک می زند. از آن چشمک هایه یواشکی که نوید یک شروع دوباره را می دهد. انگار که بخواهد بگوید نگران نباش اون با من! و تو قند تویه دلت آب شود.

چیزی مثل کوچ کردن. چیزی مثل هجرت. هجرت از خودت به خودت . به خود واقعیت. به خود آشنایت.

 

....دستهایم بوی مداد و دفتر و کوله پشتی می دهند باز. بویه یک شیطنت کودکانه از جنس مهر و مدرسه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/26ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط روز  | 

سلام!...

یه سلام دنباله دار....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/26ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط روز  |