
امروز اما همه چیز به آدم چشمک می زند. از آن چشمک هایه یواشکی که نوید یک شروع دوباره را می دهد. انگار که بخواهد بگوید نگران نباش اون با من! و تو قند تویه دلت آب شود.
چیزی مثل کوچ کردن. چیزی مثل هجرت. هجرت از خودت به خودت . به خود واقعیت. به خود آشنایت.
....دستهایم بوی مداد و دفتر و کوله پشتی می دهند باز. بویه یک شیطنت کودکانه از جنس مهر و مدرسه.
یه سلام دنباله دار....