گاهی همه چیز آنقدر خوب است که می ترسی خودت را چشم بزنی و هی توی دلت دنبال یک چیز نا حسابی می گردی.... انقدر می گردی تا پیدایش می کنی و بعد ازش دق می کنی.....
دق کردن هم رسم و رسومی دارد برای خودش، انقدر دراز می کشی روی کاناپه توی حال و سقف سفید بالای سرت را وامی کاوی تا چشمانت را خواب با خودش ببرد و تو بمانی با آن کاناپه زهوار در رفته که لعنتی هیچ جای خوابیدن نیست و هزار تا بالش کوچولوی رنگی که هی از زیر سر آدم سُر می خورند....