تبليغاتX
روزوشب

۱- امروز من ۲۵ ساله شدم.... بیست و پنج سال........

گفته بودی ۲۵ سالم که بشود بزرگ می شوم. یادت هست؟ امروز اما گفتی: هنوز نه ! ۳۰ سالت اگر بشود دیگر حتماْ بزرگ  می شوی. و من هر بار دستم بهش نمی رسد. نه اینکه بنشینم گوشه اتاق و زانوهایم را بغل بگیرم که کوچکم هنوز و بزرگ شدن سر طاقچه ی بلندی است برای دستهای من... نه! اما دستت را خوانده ام دیگر ۳۰ سالگی هم باز بزرگ نمی شوم... می دانم. 

۲- ده روز پیش گفتم :زندگی دارد لبخند می زند بهم.

گفتی :کاش بخندد.

گوشهایت را بیاور جلو....

:قلقلک! باید قلقلکش داد تا بخندد. تا قهقهه بزند.بهانه می خواهد... می ترسد بی خودی بخندد و بهش بگویند ... دیوانه! میایی بهانه دستش بدهیم؟...

۳- چشمهایم را می بندم..... لپ هایم را باد می کنم.... آرزو می کنم کاش زندگی بخندد بهمان....فوووووووووووووووووووووووت!

۴- کادوی تولد خودم به خودم یک کتاب ۱۵ هزار تومانی است که مدتهاست از پشت ویترین مغازه چشمک میزد بهم اما خریدنش یک بهانه ی درست و حسابی می خواست. یک خود تحویل گرقتگی اساسی!

۵- کوچک بودن هیچ هم بد نیست.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/24ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط روز  | 

هرچقدر هم که عجیب باشد کسی در آستانه ۲۵ سالگی عاشق لوازم تحریر باشد، عاشق دفتر و دفترچه و مداد و پاکن و خودکار و ... هزار جور چیز دیگر ، من هستم. هرچقدر هم می خواهد عجیب باشد که بهترین روز این چند وقته اخیر یک آدم ! یک آدم گنده- با ضمه گ – روزی باشد که به بهانه پولدار شدنش * بلند شود برود هزار تا لوازم تحریر فروشی و هی برای خودش دفترچه و خودکارهای جور واجور و از این گل سینه ها - که جدیداً ها نمی دانم چه شده که اسمش را گذاشته اند پیکسل! - با عکس یک اسب خوشگل بخرد و بعدش با یک آقای بسیار جنتلمن و خوش تیپ برود توی یک کافی شاپ سفید؟ – سپید و سیاه بنشیند چیزهای خوشمزه بخورد،  اما برای من هست.  بچگی هایم حاضر بودم از هر طریق ناجوانمردانه ای که شده ۲۰بگیرم تا بابا برایم مدادی، پاکنی، چیزی بخرد و شب که بر می گردد با خودش بیاورد. شاید آن وقتها که می رفتی دبستان عضدی مرا جلوی مغازه لوازم تحریری آقای کاوه دیده باشی که دماغم را چسبانده ام به شیشه و ذل زده ام به یک مداد تراش سطلی توی ویترین، آقای جنتلمن!

بزرگ هم که شدم و فهمیدم معلم  کلاس اولم،  مادر همین آقای کاوه لوازم تحریر فروشی کچل است، حاضر بودم  هر بار به بهانه ی سلام و علیکی بروم یک ساعت برای خودم توی مغازه اش بنشیتم و توی هوای پر از بوی کاغذ تا نخورده و مداد و پاکن نفس بکشم.

بعد ها که خیلی بزرگ شدم و این جور مغازه ها از مُد افتاد و فروشگاه های بزرگ Book city مُد شد ، حسابی از خجالت خودم در آمدم و همیشه ی خدا جا مدادی ام پر بود از چیزهای خوشگل خوشگل و هر بار به هر بهانه ای برای دیگران هم خریده ام. مثل این خودکار خاکستری رنگ عین زیر شلواری توی کارتون ها راه راه ،  که خریدم برای آقای جنتلمن تا سر کار باهاش بنویسد.

*پولدار شدن یعنی حقوق گرفتن.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/10ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط روز  |