تبليغاتX
روزوشب
 

حاجی بابا همیشه ی خدا گوشش سنگین بود.

پیر که شد سنگین تر هم شد.

یه روز بچه ها و نوه ها و نتیجه هاش ـ آخه نتیجه هم  داشت ـ جمع شدن و براش یه سمعک خردین و گذاشتن تو گوشش و گفتن اینطوری همه چی رو می تونی بشنوی.

اما زیاد طاقت نیاورد. سمعک رو از گوشش درآورد و گفت : " ای بابا دنیا چقدر شلوغ پلوغه! این مردم چرا انقدر سر و صدا می کنن؟ "و هیچ وقت دوباره سمعک نداشت.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/03ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط روز  |