تبليغاتX
روزوشب

تاریخ، تاریخ است.

همیشه‌ی خدا تاریخ برایم چیزی بیشتر از کتابهای تاریخ مدرسه یا یک رشته‌‌ی دانشگاهی بوده. شاید چون بابا کتاب تاریخ که دستش می‌گرفت چنان شیفته و شیدا بود که زمین و زمان را هم اگر بهم می‌دوختی، انگار نه انگار. شاید هم چون در تمام طول دوران مدرسه، یعنی آخرین روزهایی که درس تاریخ از کسی گرفته‌ام، بهترین معلمهای تاریخ شهرم را داشته‌ام.

تاریخ شاید همان چیزی است که با ذهن خیال‌پرداز من ترکیبی جادویی درست می‌کند. چیزی که بشود آدم را به خلسه‌ای شیرین ببرد. چیزی شبیه تماشای زنده شدن آدم‌ها واز سر نوع روی دادن وقایع اما اینبار بر صفحه‌ی کاغذی کتابها. شاید برای همین است که برخلاف بی وقفه و با سرعت خواندن باقی کتابهایی که دوستشان دارم، تاریخ را سلانه سلانه می‌خوانم و آن وقتهایی که نباید، شبهای خطرناکی مثل شبهای امتحان که شاید بشود از جلد 11 تاریخ تمدن "دورانت‌ها" کیف کرد اما فردایش جامعه‌شناسی سیاسی را حتما خواهی اُفتاد و "عصر ناپلئون" سر جلسه‌ی امتحان هیچ به درد آدم نمی‌خورد.

تاریخ معاصر اما حرف دیگری است.

 نه تاریخ معاصر آبراهامیان که با وصف 53 نفر و غائله‌ی آذربایجان آدم را به دنبال خود بکشاند اما همینکه به قول خودش انقلاب 57 علمای سنتی را از صدر اسلام به صحنه ‌آورد، انگار دنیا به پایان رسیده است. درست مثل بقیه‌ی کتابهای تاریخ معاصر و خودزندگینامه نوشتها و کتابهای تاریخ مدرسه که آخرین ورق‌هایش 22 بهمن است و اولین نماز جمعه‌ و شروع جنگ... و تمام!

تاریخ همیشه برایم داستانی بوده است. شاید چون معاصر ترین وقایع این کتابها برایم حکم تاریخ را دارند. شاید چون در هیچکدامشان نبوده‌ام، در لحظه‌هایشان راه نرفته‌ام، صدایشان را نشنیده‌ام. برایم  تاریخ،  تاریخ است. چه انقلاب مشروطه باشد، چه اسلامی. چه داستان نخست وزیری فروغی و سهیلی و قوام و ساعد و بیات و حکیمی و صدر و هژیر و منصور و رزم‌ آرا و علاء ومصدق و زاهدی (شما بخوانید سه...نقطه) باشد، چه بازرگان. چه داستان به توپ بستن مجلس باشد، چه اسلامی کردنش.

اما این روزها اگر تاریخ شوند.

این روزها اگر تاریخ شوند، اگر نوشته شوند، اگر کتاب شوند، اگر در کلاسهای تاریخ درس داده شوند، اگر امتحان گرفته شوند، آنوقت دیگر تاریخ، تاریخ نیست. دیگر برایم تاریخ، تاریخ نیست. دیگر آدمها و اتفاق ها زنده نمی‌شوند، نمی‌میرند که زنده شوند.

گوشَت را اگر بیاوری جلو، اگر قول بدهی بهم نخندی (حداقل نه با صدای بلند!) می‌گویم که فکر کردن به این تاریخ دلم را می‌لرزاند. انقدر می‌لرزاند که فرو می‌ریزم. نه که فکر کنی شاید جای پای کوچکی از من باشد روی صفحه‌های این کتاب، نه که فکر کنی حرف و حدیث سهم خواهی و مدعی شدن باشد، نه! اما فکر اینکه تاریخ همان که با دیگران کرد با ما می کند، فکر اینکه شاید دخترکی  تاریخ معاصر ایران را دست بگیرد و قضاوتمان کند، فکر اینکه کسی ثبتمان کند و دیگر نشود چیزی را پس و پیش کرد، پاک کرد، کج و راست کرد، به وحشتم می‌اندازد. تو را چه؟ آنها را چه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/06ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط روز  |