تاریخ، تاریخ است.
همیشهی خدا تاریخ برایم چیزی بیشتر از کتابهای تاریخ مدرسه یا یک رشتهی دانشگاهی بوده. شاید چون بابا کتاب تاریخ که دستش میگرفت چنان شیفته و شیدا بود که زمین و زمان را هم اگر بهم میدوختی، انگار نه انگار. شاید هم چون در تمام طول دوران مدرسه، یعنی آخرین روزهایی که درس تاریخ از کسی گرفتهام، بهترین معلمهای تاریخ شهرم را داشتهام.
تاریخ شاید همان چیزی است که با ذهن خیالپرداز من ترکیبی جادویی درست میکند. چیزی که بشود آدم را به خلسهای شیرین ببرد. چیزی شبیه تماشای زنده شدن آدمها واز سر نوع روی دادن وقایع اما اینبار بر صفحهی کاغذی کتابها. شاید برای همین است که برخلاف بی وقفه و با سرعت خواندن باقی کتابهایی که دوستشان دارم، تاریخ را سلانه سلانه میخوانم و آن وقتهایی که نباید، شبهای خطرناکی مثل شبهای امتحان که شاید بشود از جلد 11 تاریخ تمدن "دورانتها" کیف کرد اما فردایش جامعهشناسی سیاسی را حتما خواهی اُفتاد و "عصر ناپلئون" سر جلسهی امتحان هیچ به درد آدم نمیخورد.
تاریخ معاصر اما حرف دیگری است.
نه تاریخ معاصر آبراهامیان که با وصف 53 نفر و غائلهی آذربایجان آدم را به دنبال خود بکشاند اما همینکه به قول خودش انقلاب 57 علمای سنتی را از صدر اسلام به صحنه آورد، انگار دنیا به پایان رسیده است. درست مثل بقیهی کتابهای تاریخ معاصر و خودزندگینامه نوشتها و کتابهای تاریخ مدرسه که آخرین ورقهایش 22 بهمن است و اولین نماز جمعه و شروع جنگ... و تمام!
تاریخ همیشه برایم داستانی بوده است. شاید چون معاصر ترین وقایع این کتابها برایم حکم تاریخ را دارند. شاید چون در هیچکدامشان نبودهام، در لحظههایشان راه نرفتهام، صدایشان را نشنیدهام. برایم تاریخ، تاریخ است. چه انقلاب مشروطه باشد، چه اسلامی. چه داستان نخست وزیری فروغی و سهیلی و قوام و ساعد و بیات و حکیمی و صدر و هژیر و منصور و رزم آرا و علاء ومصدق و زاهدی (شما بخوانید سه...نقطه) باشد، چه بازرگان. چه داستان به توپ بستن مجلس باشد، چه اسلامی کردنش.
اما این روزها اگر تاریخ شوند.
این روزها اگر تاریخ شوند، اگر نوشته شوند، اگر کتاب شوند، اگر در کلاسهای تاریخ درس داده شوند، اگر امتحان گرفته شوند، آنوقت دیگر تاریخ، تاریخ نیست. دیگر برایم تاریخ، تاریخ نیست. دیگر آدمها و اتفاق ها زنده نمیشوند، نمیمیرند که زنده شوند.
گوشَت را اگر بیاوری جلو، اگر قول بدهی بهم نخندی (حداقل نه با صدای بلند!) میگویم که فکر کردن به این تاریخ دلم را میلرزاند. انقدر میلرزاند که فرو میریزم. نه که فکر کنی شاید جای پای کوچکی از من باشد روی صفحههای این کتاب، نه که فکر کنی حرف و حدیث سهم خواهی و مدعی شدن باشد، نه! اما فکر اینکه تاریخ همان که با دیگران کرد با ما می کند، فکر اینکه شاید دخترکی تاریخ معاصر ایران را دست بگیرد و قضاوتمان کند، فکر اینکه کسی ثبتمان کند و دیگر نشود چیزی را پس و پیش کرد، پاک کرد، کج و راست کرد، به وحشتم میاندازد. تو را چه؟ آنها را چه؟
تعطیلات...
چند سال پیش با یکی از دوستانم که جوانی بود از اهالی قم، درباره احوالات آن روزها که به نسبت حالا اوضاع چندان بدی هم نبود، حرف می زدیم و او معتقد بود خدا جهان را گذاشته است رویِ سیستم اتوماتیک automatic و خودش رفته است تعطیلات و از مصائبی که دنیا را فرا گرفته هیچ خبر ندارد.
بگذریم از این که کلی سر اینکه خدا کجا را برای تعطیلات رفتن انتخاب می کند باهم حرف زدیم و آخرش هم به توافق نرسیدیم! من معتقدم آدم های بعضی جاهای دنیا، اگر خودشان را هم بکشند نمی توانند منکر وجود خدا باشند و در بدترین شکل ممکن می توانند تعبیری داشته باشند شبیه دوست من. یکی از این شهر ها هم قم است!
یک دلیل درست و حسابی هم برایش دارم.
وقتی بچه بودم، یک روز از عزیزم (مادر بزرگ مادری ام را می گویم) چیزهایی پرسیدم مثل اینکه خدا چیست و کجاست و چکار می کند و آیا تلویزیون می بیند و اگر می بیند کارتون هم می بیند و هزار سوال در همین مایه ها تا اینکه رسیدیم به اینکه خدا وقتی حوصله اش سر می رود چکار می کند؟
پیرزن برای اینکه یک جواب درست و حسابی بهم بدهد تا بعد گرفتار تر از اینکه هست نشود، گفت: می رود قدم می زند. من پرسیدم کجا قدم می زند؟ و او گفت در خیابان های شهر و من که اصولا موجود سمجی بودم پرسیدم کدام شهر و عزیز که احتمالا خودش را برای یک میلیون سوال دیگر آماده کرده بود، پُفی کرد و جواب داد: ..... قم!
اما من دیگر سوالی نپرسیدم. به جایش یک نقاشی کشیدم . نقاشی پیرمردی با ریش های سفید خیلی خیلی بلند که دستهایش را پشت کمرش گره کرده و در حالی که کمی به جلو خم شده بود در خیابان های شهری که حتما در نقاشی ام واضح و آشکار بود که قم است، راه می رفت و همه چیز را با دقت نگاه می کرد.
نپرسید حالا چرا یک پیرمرد ریش سفید؟ چون از همان روزها تا همین حالا معتقدم خدا همینجوری است و لا اقل اینکه یک پیرزن نیست!
دلیل درست و حسابی هم همینی بود که گفتم. نمی خواهید بگوئید شما از کسی که در شهری مثل این به دنیا امده و بزرگ شده که خدا، عصرها در خیابان هایش قدم می زند، توقع دارید منکر وجود خدا باشد!
چندی پیش قرآن می خواندم و سوره ی اعراف را و داستان عاد و ثمود و مدین و بنی اسرائیل و قوم هود و نوح و ... را که چه کردند و چه بر سرشان آمد و به نظرم آمد به نسبت آن وقتها خدا بدجوری این روزها بیکار نشسته است. چه می دانم شاید واقعا رفته باشد تعطیلات!
وَاَلَّذینَ کَذّبوا بِایَاتنا وَلِقاء الآخِرَةِ حَبِطَت اَعمَالُهُم هَل یُجزَونَ اِلَّا مَا کَانُوا یَعمُلونَ

شليك نكنيد آقايان
گلوله هاى شما مى مانند در هوا
روزى به سوى شما مى آيند.
اين سرپناه عمومى است كه گلوله هاى شما مى درند
هيچ اعتمادى
به سقف ترك خورده ى آسمان نيست.
شليك نكنيد آقايان
هيچ كس نمى خواهد كه بميرد
از دست شما مى گريزيم
و پاى درخت ها كنار خيابان ها پنهان مى شويم
مانند هزاران امضا
پاى اعلاميه ها
كه نمى شود كارى كرد.
شليك نكنيد آقايان
گلوله دهان را مى بندد
هزار درِ ديگر باز مى كند.
(محمد شمس لنگرودی)
...............
حس بدی دارم. حس آدمی که در برابر منظر ه ای تمام قد از دنیای زنده ی آزاد بیرون ایستاده اما اجازه ی حرکت کردن تنها در مربعی کوچکی را دارد. گاهی حبس بودن در اتاقی بی روزنه امید بیشتری در دل آدم باقی می گذارد تا دیدن آرزوهای برباد رفته.
حس بدی دارم. حسی مثل آنچه روز توقیف شرق، هم میهن و شهرمند داشته ام. حسی مثل آنچه روز ۲۳ خرداد داشته ام. حسی مثل آنچه کمک کرده حرف صادق هدایت را خوبه خوب بفهمم که در زندگی زخمهایی است که روح را به آرامی و در انزوا می خورد.
حس بدی دارم. حس روح زخم خورده ای را که می خواهد زنده بماند اما نمی تواند. می خواهد حرف بزند - شاید هم فریاد - اما هیچ حرف تازه ای نیست و البته هیچ شنونده ای.
حس بدی دارم. حسی که آدمی بی هیچ امید و آرزو و رویا دارد.
حس بدی دارم. حس بچه ای را که با هزار وعده و وعید به دنیای آدم بزرگها رسیده و حالا می بیند هیچ چیز منتظرش نیست.
حس بدی دارم.
...............
فقط شش روز؟!
یکی از دلخوشی های من تویه زندگی ، یک تقویم کوچک گوشه ی آشپزخانه است. از این تقویم ها که می شود هر صبح یک ورقش را جدا کنی و به روز سلام کنی. اما این روزها برایم سخت است باور کردن این تقویم کوچک...
تقویمی که اصرار دارد بگوید فقط شش روز از انتخابات دهم ریاست جمهوری ایران گذشته.
فقط شش روز است که شادی های مردم خیابان های ایران در آستانه انتخابات تمام که نه! ... نابود شده است.
این همه اتفاق فقط در شش روز؟!
احمدی نژاد را در انتخابات برنده اعلام کردند و تبریک گفتند و جشن گرفتند و مردم در بهت فرو رفتند و منفجر شدند و موسوی و کروبی اعتراض و بیانیه صادر کردند و بازداشت و رها شدند و... در شش روز؟!
مردم کرور کرور به خیابان ها ریختند و چه با سکوت و چه با فریاد و چه سبز پوش و چه سیاه پوش اعتراض کردند... در شش روز؟!
تهران و تبریز و اصفهان و شیراز و اهواز و ... ایران دارند در تب خشم می سوزند و آتش می گیرند و ... فقط در شش روز؟!
ایرانی های مهاجر از ترس بی وطن شدن سر و صورتشان را پوشانده اند و به رسم کشور میزبانشان صف کشیده اند جلوی سفارتخانه های ایران و ... فقط در شش روز؟!
احمدی نژاد و طرفداران و زرخریدانش هی قشون کشیدند جلوی مردم و هی خس و خاشاک و فاسق و همجنس باز و کثافت خواندشان و ... همه اینها فقط در شش روز؟!
تیری از آسمان بچه های این سرزمین را نشانه رفت و گفتند مردم همدیگر را کشته اند. شیشه های خانه ها و بانک ها و ماشین ها شکسته شد و گفتند مردم شیشه های خانه هایشان را می شکنند و ماشین هایشان را آتش می زنند و ... در شش روز؟!
دوباره هجده تیری دیگر مثل بلا بر سر کوی دانشگاه تهران و شیراز و صنعتی اصفهان نازل و حرمت دانشگاه نابود شد و می گویی فقط شش روز آمده و رفته؟!
این همه روز اس ام اس ها قطع است و سایت ها باز نمی شوند و تلفن ها اختلال دارند و تقریبا تمام شبکه های تلویزیونی فارسی زبانِ خارجی چه خبری و چه بی خبری قطع است و مردم هر کدام برای خودشان شده اند یک پا خبرنگار و ... فقط شش روز؟!
روزهاست روزنامه ها از ترس تعطیل شدن هی صغری و کبری می چینند و هی سایزشان کوچک و بزرگ می شوند و به در و دیوار می کوبند خودشان را تا دو کلمه حرف بزنند و خبرگزاری ها دروغ می گویند و صدا و سیما بی غیرتی اش را به رخ عالم و آدم می کشد و ... تو آن روبه رو نشسته ای و پاهایت را آویزان کرده ای و هی تاب می دهی تویه ذهن من و می گویی فقط شش روز گذشته، تقویم دیوانه؟!
آرزوهای بزرگ...
کاش در کشوری زندگی می کردیم که هر روز صبح جلوی روزنامه فروشی هایش میشد هزار و یک تیتر ریز و درشت خواند و یک روزنامه خرید و زد زیر بغل و سلانه سلانه رفت سر کار.
کاش در کشوری زندگی می کردیم که می شد عصرها نشست پایه تلویزیونش و از این کانال به آن کانال شد و میان تلویزیون های دولتی و خصوصی خبرهای دنیا را بلعید.
کاش در کشوری زندگی می کردیم که می شد ولو شد جلوی کامپیوتر و ول، وب گشت و با یک اشاره کلیک از شیر مرغ تا جان آدمیزاد دانلود کرد.
کاش در کشوری زندگی می کردیم که بی دغدغه ی رسیدن یا نرسیدن، sms هایمان را می فرستادیم و منتظر جوابش می نشستیم.
کاش در کشوری زندگی می کردیم که با یک حساب سر انگشتی می شد فهمید فردای روز انتخابات آنی رئیس جمهور می شود که همه ی آدم های شهر می خواهند رای شان را به نام او به صندوق بیندازند.
کاش در کشوری زندگی می کردیم که وقتی دلمان دارد از فرط غصه می ترکید می شد رفت توی خیابانهایش و اعتراض کرد بی آنکه تا وقت برگشتنت مادرت از غصه دق کند.
کاش در کشوری زندگی می کردیم که تا پشت لب پسرهایمان سبز می شد و هیکل دخترهایمان کمی زنانه و فکر می کردند که یعنی حالا دیگر خیلی بزرگ شده اند، می توانستیم برویم و عضو یک حذب سیاسی ای- چیزی شویم و هی توی میتینگ هایشان برای خودمان جیغ و داد و هورا بکشیم تا یک داد زدن برایمان نشود عقده و بماند تنک دلمان.
کاش در کشوری زندگی می کردیم که هر شب وقت خوابیدن لازم نبود دعا کنیم کاش فردا فلان روزنامه و بهمان سایت تعطیل نشوند تا باز بمانیم توی خماری.
کاش در کشوری زندگی می کردیم که یک تبلیغات انتخاباتی را به نام انقلاب رنگی بد نام نکنند و یک اعتراض مردمی را یک کودتا.
کاش در کشوری زندگی می کردیم که رسانه ای هایش – رادیو و تلویزیون و خبرگزاری ها و روزنامه ها و سایت ها و...- بی طرفی پیشکششان، کمی فقط کمی شرف و غیرت داشتند.
کاش در کشوری زندگی می کردیم که آرزوهای بزرگمان این همه دم دستی نبودند تا وقتی لگد برادر بسیجی مان! می خورد به کمرمان دلمان نسوزد.
کاش در کشوری زندگی می کردیم که ....
چرا ها....
چرا اینترنت طی چند هفته ی اخیر با مشکات فراوانی مواجه بود؟
چرا سایت ها در آستانه انتخابات فیلتر شدند؟
چرا نیروی انتظامی چند ساعت قبل از شروع انتخابات نیروی انتظامی با آن یال و کوپالِ پلیس ضد شورش در خیابان های تهران مانور برگزار کرد؟
چرا بارها و بارها تجمع در خیابان ها بدون مجوز فرمانداری ها غیر قانونی اعلام شد؟
چرا علی رغم چاپ بالغ بر 56 میلیون تعفه رای، مردم با کمبود آن پای صندوق های رای مواجه شدند؟
چرا هیچ خبری از ناظران ستاد میر حسین موسوی در مراکز اخذ رای نبود؟
چرا علی رغم تاکید ستاد انتخابات کشور خبری از کد نامزدها در بسیاری از شعبه های اخذ رای نبود؟
چرا در ساعات پایانی رای گیری با مردمی که آمده بودند کاری را انجام دهند که این روزها بارها و بارها رسانه ی ملی ازشان خواسته بود– مشارکت!- به شدت برخورد کرد تا متفرقشان کند؟
چرا ستاد میرحسین موسوی در خیابان قیطریه تهران توسط عده ای لباس شخصی تسخیر و سپس توسط پلیس تعطیل شد؟
چرا در حالی که قرار بود رای ها صبح شمارش شوند به یکباره از نیمه شب شمارش آغاز شد؟
چرا در اولین ساعات صبح 87 درصد آرا شمارش شدند اما تا ساعت 11 صبح هیچ نتیجه جدیدی اعلام نشد؟
چرا در حالی که قرار بود رای ها صبح شمارش شوند به یکباره از نیمه شب شمارش آغاز شد؟
چرا در اولین ساعات صبح 87 درصد آرا شمارش شدند اما تا ساعت 11 صبح هیچ نتیجه جدیدی اعلام نشد؟
چرا اینبار تعداد آرا به تفکیک حوزه های استانها اعلام نشد؟
چرا هیچ رای باطله ای در میان آرا شمارش شده وجود ندارد؟
چرا اینبار حتی در زادگاه میرحسین موسوی، مهدی کروبی و رضایی هم مردم به احمدی نژاد رای داده اند؟

بقیه عکس های درگیری در ستاد قیطریه میر حسین موسوی را در سایت کسوف ببینید.
بیانیه میر حسین موسوی خطاب به مردم ایران
به گزارش قلمنیوز، متن کامل بیانیه مهندس میرحسین موسوی به شرح زیر است:
« بسم الله الرحمن الرحیم
ملت شریف ایران
نتایجی که برای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری اعلام شد بهتآور است؛ مردمی که در صفهای طولانی اخذ رای شاهد ترکیب آرا بودند و خود میدانند که به چه کسی رای دادهاند با حیرت تمام به شعبدهبازی دستاندرکاران انتخابات و صدا و سیما نگاه میکنند. آنان اینک بیش از همیشه به دنبال آن هستند که بدانند چگونه و توسط چه کسانی و مقاماتی طرح این بازی بزرگ ریخته شده است. اینجانب ضمن اعتراض شدید به روند موجود و تخلفات آشکار و فراوان روز انتخابات هشدار میدهم که تسلیم این صحنهآرایی خطرناک نخواهم شد. نتیجه آن چه که از عملکرد متصدیان بیامانت دیدهایم و میبینیم جز تزلزل ارکان نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و حاکمیت دروغ و استبداد نیست. اینجانب طبق وظیفه شرعی و ملی خویش به افشای رازهای پشت سر این روند پرمخاطره خواهم پرداخت و آثار نابود کننده آن را بر سرنوشت کشور توضیح خواهم داد و ترس آن دارم که ادامه وضع موجود همه نیروهای موثر در نظام را به توجیهگرانی دروغگو در مقابل مردم تبدیل کند و دنیا و آخرت آنان را در معرض لطمههای جبرانناپذیر قرار دهد.
به مسوولان توصیه میکنم بیش از آن که دیر شود این روند را فورا متوقف کنند و همگی به خط قانون و امانتداری از آرای ملت بازگردند و بدانند که خروج از عدالت مشروعیت زداست. آنان بیش از هر کس دیگر از این حقیقت باخبرند که در این کشور انقلابی بزرگ و اسلامی صورت گرفته است. کمترین پیام انقلاب ما این است که مردم آگاهند و در برابر کسانی که با تقلب روی کار بیایند تمکین نخواهند کرد.
اینجانب از همین فرصت استفاده میکنم و ضمن تشکر از عواطف ملت بزرگوار ایران به آنان تذکر میدهم که ایران این موجود آسمانی متعلق به آنان است و نه متقلبان، این آنان هستند که باید با هوشیاری خود از آن حفاظت کنند. خائنین به آراء مردم ابایی از آن ندارند که این خانه پارسایان به آتش کشیده شود. ما موج عقلانیت سبز خود را که برگرفته از تعالیم دینی و علایق ملت ما به اهل بیت پیامبر (ص) است با تمامی شور ادامه میدهیم و با شورش دروغ که در کشور طغیان کرده و چهره آن را آلوده است مبارزه میکنیم، اما اجازه نخواهیم داد که حرکات ما شکل کور به خود بگیرد.
جا دارد از یکایک شهروندانی که برای رساندن این پیام سبز هر کدام ستادی بودند و تمامی ستادهای مردمی و رسمی که در انتخابات فعالیت میکردند سپاسگذاری کنم و تاکید کنیم که تا رسیدن به نتیجهای که کشور ما لایق آن است همچنان به حضور و تلاش آنان نیاز است.
و ما لنا الا نتوکل علی الله و قد هدانا سبلنا و لنصبرن علی ما اذیتمونا و ع لی الله فلیتو کل المتوکلون
میرحسین موسوی »
آن مرد آمد...

کاش آن مرد بیاید...
می دانیم دنیا را عوض نخواهدکرد ،
اما کاش بیاید...
بچه که بودم دو تا خونه اون طرف تر از خونه مون یک دختری با مامان و باباش زندگی می کرد که اسمش پرستو بود و چند سال از من بزرگتر. هیچ جوری هم راضی نمی شد با من بازی کنه. می گفت: من دیگه بزرگ شدم!
هیچ از این کاراش خوشم نمی اومد اما تو خونه شون سه تا کتاب داشتن که من عاشقشون بودم. تو هر فرصتی و به هر کلکی که بود می رفتم خونه شون و می نشستم رو تختش و عین یه خانوم با شخصیت کتاب رو آهسته آهسته ورق می زدم – در غیر این صورت کتاب رو ازم می گرفت!- و عکس هاش رو نگاه می کردم. عکس های یه بابای چاق و کچل و یه پسر کوچولو قد خودم که کارای با مزه می کردن.
نمی دونم چرا اما هیچ وقت نه به مامان و بابام گفتم این کتاب ها رو برام بخرن و البته اونها هم هیچ وقت برام نخریدنش و هیچ دوستی هم برای تولدم به جای یکی از اون البوم ها و چه می دونم عروسک ها و گل سرها یکی از اون سه تا کتاب رو بهم هدیه نداد.
ولی من همه عمرم عاشق اون کتابها بودم.

سه قسمتی قصههای من و بابام!
شما هم تو بچه گی هاتون می خوندینش یا عکس ها ش رو نگاه می کردین؟
"اریش ارز" یک کاریکاتوریست آلمانی بود که این نقاشی ها رو بدون هیچ شرحی برای سرگرم کردن پسرش کریستیان می کشید که تازه مادرش رو از دست داده بود و حسابی غصه می خورد. نقاشی های سیاه و سفیدی که همه ی اونها درباره ی یک پدر چاق سیبیلو و یک پسر لاغر بامزه بودند.
ارز در سال 1940 به خاطر کشیدن کاریکاتور هایی که هیتلر را دست می انداخت، به زندان افتاد و چهار سال در زندان ماند و بعد هم خودکشی کرد.
وقتی کریستیان بزرگ شد نقاشی های پدر را جمع و جور و منتشر کرد و اسمش را گذاشت" پدر و پسر".
همسر ایرج جهانشاهی - مترجم قصه های من و بابام- قبل از انقلاب به آلمان سفر می کند و یک نشخه از کتاب پدر و پسر را با خود به ایران می آورد. جهانشاهی هم وقتی نگاهی به سوغاتی همسرش می اندازد به فکر می افتد که بر تصاویر آن شرحی بنویسد و سرانجام در ابتدای جنگ ایران با عراق دست به کار نوشتن شرح تصاویر این کتاب می شود و حاصل کار خود را در کتابی 3 جلدی با نام های «بابای خوب من»، «شوخی ها و مهربانی ها» و «لبخند ماه» به انتشارات «فاطمی» می سپارد.
«فاطمی» در سال 1361 کتاب را با نام «قصه های من و بابام» زیر چاپ می برد و این گونه می شود که بچه های ایران برای اولین بار کتابی را می بینند که روی جلدش همان پسر بچه لاغر بین حلقه های دود پیپ پدر سبیلویش نشسته و برای خودش کتاب می خواند.
کتاب همان سال (1361) جایزه اول شورای کتاب کودک را می گیرد و تا امروز چندین بار چاپ می شود و حالا آن پدر سبیلو و آن پسرک لاغر اندام به دوستان قدیمی کودکان ایرانی (که بعضی هایشان حالا شاید بیشتر از 30 سال داشته باشند ) تبدیل شده اند.
ایرج جهانشاهی وقتی این کتاب را ترجمه می کرد مردی پا به سن گذاشته بود. او در سال1305 به دنیا آمد و 9 سال بعد از انتشار اولین چاپ کتابش (سال1371) از دنیا رفت.
من بالاخره صاحب کتابهای من و بابام شدم. امسال!!! هدیه ی عالی بود. ممنون آقای عزیز ممنون.
حاجی بابا همیشه ی خدا گوشش سنگین بود.
پیر که شد سنگین تر هم شد.
یه روز بچه ها و نوه ها و نتیجه هاش ـ آخه نتیجه هم داشت ـ جمع شدن و براش یه سمعک خردین و گذاشتن تو گوشش و گفتن اینطوری همه چی رو می تونی بشنوی.
اما زیاد طاقت نیاورد. سمعک رو از گوشش درآورد و گفت : " ای بابا دنیا چقدر شلوغ پلوغه! این مردم چرا انقدر سر و صدا می کنن؟ "و هیچ وقت دوباره سمعک نداشت.
قصه روشنفکری دنیا که به واسطه کشمکش هایش گویی هزار سال از آن می گذرد، برای اولین بار در فرانسه ی زمان " دریفوس" به معنای مدرن آن یعنی تلفیقی از اومانیسم رنسانسی و روشنفکری قرن هجدهمی مصطلح شد. " آلفرد دریفوس " یک افسر یهودی نظام به جرم خیانت محکوم و به جزیره شیطان تبعید شد. شش سال بعد که آوازه ی بیگناهی وی به واسطه ی مدارکی جدید بلند بود، دوباره محکمه ای براه افتاد و در آن هنگام صدها تن از نویسندگان و هنرمندان، کسانی مانند امیل زولا، آندره ژید و مارسل پروست نامه ای به حمایت از دریفوس با عنوان «من متهم می کنم » به رئیس جمهور وقت فرانسه نوشتند که بعدها به « بیانیه روشنفکری » مشهور شد. این بیانیه توانست دادگاه نظامی و جهانیان را وا دارد دریفوس را به عنوان بیگناه و روشنفکری ( Intellectualism ) را در اولین پیروزی اش در مقابل نظام قدرت در زبان انسان مدرن به معنی عقل گرا و انتقادگر بپذیرد.
داریوش آشوری، روشنفکری را محصول تمدنی می داند بر پایه عقل، اومانیسم و پیشرفت.
پدید آمدن جریان های روشنفکری ایران اما ماهیتی غربی دارد و به نظر می رسد در اولین قدم های خود چندان با نمونه های اصلی روشنفکری تطابق نداشته چرا که اولین روشنفکران ایرانی، اینتلکتوئل یا منورالفکرها مانند طالبوف و میرزا ملکم خان خود از بدنه قدرت و حکومت بوده اند. اما افکار روشنفکری و مشروطه خواهی در ایران با هم پدیدار گشتند و هر دو به شکلی مخفیانه، یکی در بطن دیگری. انجمن هایی فراماسونری، مخفیانه و به زعمی روشنفکری مانند فراموشخانه، لژ بیداری ایرانیان، انجمن آدمیت و انجمن ترقی.
اولین روشنفکران ایرانی که در جامعه ای بی سواد، سنتی و روحانیت مدار رخ نموده بودند اغلب از میان تحصیل کردگان و از فرنگ – اروپا – برگشتگان بودند و جدا از جامعه و به زعم مردم بی دین. و این تفاوت اصلی روشنفکر ایرانی و همتای اروپایی وی بود که خود و فکر خود را در جهت رفع نیاز مردم جامعه می دانست، خود را تولید کننده ی فکر و مردم را مصرف کننده آن. روشنفکر چه از دسته نویسندگان و شاعران و هنرمندان باشد و چه از میان فلاسفه و جامعه شناسان و دانشگاهیان، چه از پدیدآورندگان هنر و چه از تولید کنندگان تفکر همواره با هنجارهای جامعه سر ناسازگاری دارد و با قدرت مسلط جامعه سر ستیز. او فردی است تنها و آزاد و خود مختار و البته انتخاب گر که به سبب همین آزادی و عدم ناسیونالیستی و جدایی از تعصبات و تعلقات تنها به ذات انسان و آزادی فردی و اجتماعی او می اندیشد. روشنفکر، چهره بارز مدرنیته است و می خواهد منِ برتر یا وجدان جامعه مدنی باشد.
ادوارد سعید روشنفکران را دو دسته می داند. روشنفکر حرفه ای و روشنفکر آماتور. برخی همچون اساتید دانشگاه و سیاستمداران که روشنفکری شغلشان است و بابت آن دستمزد می گیرند را روشنفکر حرفه ای و آنان را که بابت اندیشه هایشان از جان و مال خود می گذرند، روشنفکر آماتور می نامد و اما روشنفکران آماتور را روشنفکر اصلی می داند.
تاریخ ایران اغلب روشنفکری آماتور را تجربه کرده است، افرادی مزاحم حکومت، مخالف قدرت و دشمن هنجارهای راکد جامعه با نه چندان چشمداشتی اما این تاریخ روشنفکر حرفه ای نیز به خود دیده است، آنگاه که یاد گرفتند در مرحله ی انتخاب جناح هایشان را کنار بگذارند و یکی شوند تا دیگری نیاید، گرچه شکست خوردند اما فصلی تازه از تاریخ روشنفکری ایران را رقم زدند. به قول رژی دوبره که؛ "گاهی باید از روشنفکری دست کشید تا سرباز شد".
سیمون دوبوآر می گوید:« زن زاده نمی شود، بلکه ساخته می شود».
فمینیست ها معتقدند در جوامع مردسالار نقش های جنسیتی از طریق فرایند جامعه پذیری در جامعه شکل می گیرد و در این فرایند عوامل مختلفی دخالت دارند و مهم ترین آنها لااقل در جامعۀ امروزی رسانه های جمعی اند که با تولیدات خود مناسبات جنسیتی را دوباره و از نو تولید می کنند.
پايگاه اجتماعي وضعيیتی است که يک فرد درزماني معين و نظامي خاص بدست می آورد. پايگاه، مجموع حقوق و وظايف هر فرد است. درهمه ی جوامع فاکتورهای معيني را به عنوان معيار براي نسبت دادن پايگاه به هر فرد در نظر مي گيرند. ساده ترين و عمومي ترين اين معيارها جنسيت است. به نظر مي رسد برای تقسيم پايگاه ها، جنسيت معياري اصلی در همه ی نظام هاي اجتماعي باشد. همه ی جوامع نگرش ها و فعاليت هاي متفاوتي براي زنان و مردان تعيين مي کنند و آن را فرهنگ تعيين مي کند و این فرهنک را رسانه ها رواج می دهند و در این میان سینما و تلویزیون به عنوان پر مخاطب ترین رسانه ها به دلیل در دسترس بودن و البته تصویری بودن، خواسته یا ناخواسته مهمترین نقش ها را بر عهده دارند. رساته هایی که با ارائه هر نشانه ای از این دو جنس نقش های جنسیتی تازه ای را برای آنها رقم خواهد زد. نقش های جنسیتی، انتظارات متفاوتی است که در هرجامعه ای از زنان و مردان با توجه به پایگاهی که دارند وجود دارد . محتواي اين نقش ها در فرهنگ هاي مختلف وحتي در درون يک فرهنگ نيز مي تواند متفاوت باشد . رسانه ها می توانند یکی از همین نقش ها- حتی با سابقه طولانی - را در یک جامعه از میان بردارند یا جایگزین کنند و سرانجامِ این روند ، با توجه به اینکه مسیر در پیش گرفته چقدر درست است قابل پیش بینی است.
موضوع این گفتار زنانند. وجود نابرابری در به تصویر کشیدن زنان و مردان در رسانه های تصویری ایران همان مسیر نادرستی است که در پیش گرفته شده است. در نظام مردسالار ایران، رسانه های جمعی به عنوان ابزار های مردسالارانه به کار گرفته و نقش های جنسیتی دراین رسانه ها براساس تبعیض میان دوجنس به تصویر کشیده می شوند. تلویزیون به عنوان یک رسانه قدرتمند و البته عامه گرا از زن تصویری غلط ارائه می دهد و سینما برای جبران آن به عنوان رسانه ای با مخاطبان خاص تصویری غلط تر.غالباً زن در تلویزیون موجودی منفعل، بی استعداد، مجهول، هیجان زده، کم تحمل و کودک سان به نمایش گذاشته می شود و در سینما یک موجود فرا واقع و بیش از اندازه قدرتمند. تصاویری که هیچ کدام گویای یک زن ایرانی نیستند. تصاویری که هر کدام از دو سوی این بام آویزان شده اند به زودی سقوط خواهند کرد و زنان این جامعه را با خود به زمین خواهند زد. زنانی که هیچ الگوی درستی برای پذیزش ندارند و در یک خلع از همه این تصاویر به شکل کلی و مبهمی الگو برداری می کنند. می خواهند قوی باشند، الگو ها می گویند که می توانند پلیس و آتشنشان باشند اما تبدیل می شوند به زنانی با چادر های مشکی در گوشه و کنار شهر که شاید بتوانند دست مجرمی که از قضای روزگار زن است را بپیچاند .
تلویزیون با ارائه زنانی سرشار از بی خردی در برنامه های طنز و زنانی منحصر به دو دسته زنان خوب و زنان بد در سریالهای خانوادگی و سینما با به تصویر کشیدن زنانی که می توانند خانه شوهرانشان را ترک کنند، موتور سواری کنند،آدم های مهمی باشندو... زنان راسرخورده می کنند. زنانی که واقعی نیستند، نه حماقتشان و نه شهامتشان، نه تنها نمی توانند برای زنان الگوی مناسبی به دست دهند و حس اتکای به نفس دختران نوجوان را از جنسیتشان ایجاد و تقویت کنند که با ارائه تصویری غلط به زنان به عنوان نیمی از جامعه که قرار است در یک جامعه مرد سالار از سوی مردان جدی گرفته شده و مورد اطمینان قرار گیرند صدمه وارد می کند.
این افراط و تفریط گری و این سطحی نگری رسانه ها ضربه ای مهلک است بر پیکره فرهنگ این جامعه. همانگونه که سطحی نگری در واژه هایی مانند فمنیسم از طرف رسانه های ما آن را به چیزی در حد "مردان پیشبند پوش" تبدیل کرد با ادامه این مسیر چیزی نخواهد گذشت که از مدیران ، مسئولان، اساتید و ... زن برایمان تبلیغات بازرگانی خنده دار بسازند.
هرچند مسائل بسیاری مانند محدودیت های رسانه های ایرانی- و البته اسلامی!- در به تصویر کشیدن و سپردن نقش ها و شخصیت های کامل به هنرپیشگان زن در این خصوص اهمیت بسیار دارد اما می توان عدم توانایی نویسندگان عرصه سینما و تلویزیون را در خلق شخصیت های درست زنانه با بار عاطفی یا کمدی و یا ... مزید بر علت دانست.
رسانه های پرمخاطبی مانند تلویزیون با میزان تاثیرگذاری که از آن در هنگام پخش سریالهایی مانند شبهای برره(لهجه برره ای) در میان مردم سراغ می رود، این بار با سریال هایی مانند "سه در چهار" تجربه خطرناکی را می آزماید. تلویزیون با پخش چنین برنامه هایی علاوه بر سرگرم ساختن مردم و به خنده واداشتن آنها چیزی به نام اعتماد به زنان را در جامعه از بین خواهد برد و آنان را صرفاً تا حد انسانهایی بی دست و پا – هرچند مثلاً به بهانه نمایش سادگی و بی آلایشی زن ایرانی- یا در حد " غصه خور خانواده" نزول خواهد داد.
در رسانه های تصویری ایران نیز ماتتد بسیاری دیگر، جای تولیداتی در حد وسط و متعادل که هم برای مخاطب عام و هم خاص تصویری درست ارائه دهد خالی است.نه آنقدر سطحی که به دیدنش نیرزد و نه آنقدر ثقیل که درک نشود. نمایشی که بخنداند و بگریاند اما به بهایش.
۱- امروز من ۲۵ ساله شدم.... بیست و پنج سال........
گفته بودی ۲۵ سالم که بشود بزرگ می شوم. یادت هست؟ امروز اما گفتی: هنوز نه ! ۳۰ سالت اگر بشود دیگر حتماْ بزرگ می شوی. و من هر بار دستم بهش نمی رسد. نه اینکه بنشینم گوشه اتاق و زانوهایم را بغل بگیرم که کوچکم هنوز و بزرگ شدن سر طاقچه ی بلندی است برای دستهای من... نه! اما دستت را خوانده ام دیگر ۳۰ سالگی هم باز بزرگ نمی شوم... می دانم. 
۲- ده روز پیش گفتم :زندگی دارد لبخند می زند بهم.
گفتی :کاش بخندد.
گوشهایت را بیاور جلو....
:قلقلک! باید قلقلکش داد تا بخندد. تا قهقهه بزند.بهانه می خواهد... می ترسد بی خودی بخندد و بهش بگویند ... دیوانه! میایی بهانه دستش بدهیم؟...
۳- چشمهایم را می بندم..... لپ هایم را باد می کنم.... آرزو می کنم کاش زندگی بخندد بهمان....فوووووووووووووووووووووووت!
۴- کادوی تولد خودم به خودم یک کتاب ۱۵ هزار تومانی است که مدتهاست از پشت ویترین مغازه چشمک میزد بهم اما خریدنش یک بهانه ی درست و حسابی می خواست. یک خود تحویل گرقتگی اساسی!
۵- کوچک بودن هیچ هم بد نیست.

هرچقدر هم که عجیب باشد کسی در آستانه ۲۵ سالگی عاشق لوازم تحریر باشد، عاشق دفتر و دفترچه و مداد و پاکن و خودکار و ... هزار جور چیز دیگر ، من هستم. هرچقدر هم می خواهد عجیب باشد که بهترین روز این چند وقته اخیر یک آدم ! یک آدم گنده- با ضمه گ – روزی باشد که به بهانه پولدار شدنش * بلند شود برود هزار تا لوازم تحریر فروشی و هی برای خودش دفترچه و خودکارهای جور واجور و از این گل سینه ها - که جدیداً ها نمی دانم چه شده که اسمش را گذاشته اند پیکسل! - با عکس یک اسب خوشگل بخرد و بعدش با یک آقای بسیار جنتلمن و خوش تیپ برود توی یک کافی شاپ سفید؟ – سپید و سیاه بنشیند چیزهای خوشمزه بخورد، اما برای من هست. بچگی هایم حاضر بودم از هر طریق ناجوانمردانه ای که شده ۲۰بگیرم تا بابا برایم مدادی، پاکنی، چیزی بخرد و شب که بر می گردد با خودش بیاورد. شاید آن وقتها که می رفتی دبستان عضدی مرا جلوی مغازه لوازم تحریری آقای کاوه دیده باشی که دماغم را چسبانده ام به شیشه و ذل زده ام به یک مداد تراش سطلی توی ویترین، آقای جنتلمن!
بزرگ هم که شدم و فهمیدم معلم کلاس اولم، مادر همین آقای کاوه لوازم تحریر فروشی کچل است، حاضر بودم هر بار به بهانه ی سلام و علیکی بروم یک ساعت برای خودم توی مغازه اش بنشیتم و توی هوای پر از بوی کاغذ تا نخورده و مداد و پاکن نفس بکشم.
بعد ها که خیلی بزرگ شدم و این جور مغازه ها از مُد افتاد و فروشگاه های بزرگ Book city مُد شد ، حسابی از خجالت خودم در آمدم و همیشه ی خدا جا مدادی ام پر بود از چیزهای خوشگل خوشگل و هر بار به هر بهانه ای برای دیگران هم خریده ام. مثل این خودکار خاکستری رنگ عین زیر شلواری توی کارتون ها راه راه ، که خریدم برای آقای جنتلمن تا سر کار باهاش بنویسد.
*پولدار شدن یعنی حقوق گرفتن.
گاهی همه چیز آنقدر خوب است که می ترسی خودت را چشم بزنی و هی توی دلت دنبال یک چیز نا حسابی می گردی.... انقدر می گردی تا پیدایش می کنی و بعد ازش دق می کنی.....
دق کردن هم رسم و رسومی دارد برای خودش، انقدر دراز می کشی روی کاناپه توی حال و سقف سفید بالای سرت را وامی کاوی تا چشمانت را خواب با خودش ببرد و تو بمانی با آن کاناپه زهوار در رفته که لعنتی هیچ جای خوابیدن نیست و هزار تا بالش کوچولوی رنگی که هی از زیر سر آدم سُر می خورند....
نیستم. با خودم نیستم.
کاش می شد کمی فقط کمی ـ تا اطلاع ثانوی شاید ـ رویه یک تکه مقوا همه چیز را تعطیل کرد و آویختش به گردن دنیا و رفت مرخصی. رفت تعطیلات... یک مرخصی نه خیلی طولانی. فقط قدری بیشتر از بستن و باز کردن رخت سفر.
نیستم . با روز هم نیستم.
در اینکه این نوشته یک نقد نیست اصلاً شک به خودتان راه ندهید . که نه می خواهم – چون اصلاً قصد ندارم خودم را منتقد جا بزنم – و نه می توانم بنشینم و برای کتابی مثل «کافه پیانو »اثر "فرهاد جعفری" صاحب مجله « یک هفتم » که سالها پیش چند شماره ای منتشر شد و البته شکست خورد وبسته شد نقد بنویسم . سالهاست وقتی کتابی ،چیزی می خوانم بر می دارم صفحه سفید آخر کتاب را – البته اگر اصلاً صفحه سفیدی آخرش داشته باشد – درباره کتاب و نویسنده و حتی انتشارات و هر چیزی که دلم خواست یادداشت می کنم و اینبار چون کتاب امانت مردم بود و بخاطر امضای « با فروتنی و احترام

» صفحه پنجمش حتی نشد با خیال راحت کتاب را ورق بزنم چه برسد به اینکه بخواهم چیزی درش بنویسم ، برداشتم یادداشتم را تایپ کردم و فرستادمش برای یک رفیق قدیمی تا او هم بگذاردش در مجله اش - آدم برفی ها - که من کلی کشته مرده شم نه به خاطر اینکه مطلب من را هی فرت و فرت بر میدارید می گذارد ها نه ! چون به نظرم دارند خوب کار می کنند دست تنها و بی هیچی.
، کافه پیانو را بخوانید. اگر شده کتاب را بخرید یا قرض کنید فرقی نمی کند . چاپ اول باشد یا دوم و یا اگر مجبور شدید کمی صبر کنید تا چاپ سوم و چهارم راهی بازار شود بخوانیدش ، حتی اگر به اعتقاد بعضی از سایتها فقط یک موج و مد باشد و به زودی فروکش کند باز ارزش خواندنش را دارد چون هر چیزی که مورد اقبال مخاطبانش قرار گیرد ، حتماً ارزشش را دارد .
ماهنامه سینما و ادبیات
فکر کنید کسی سر چهار راهی ـ جایی جلویتان را گرفته و داد می زند تویه گوشتان تا مجله ای را بهتان بفروشد. نمی دانم شاید تیترهایش را برایتان فریاد بزند یا شاید هم ازش تعریف و تمجید کند.
بهرحال آدم برفی ها اسم یک مجله الکترونیکی است
حاصل کار عده ای از بچه های گیلان
تولدت مبارک آقای " شب " مهربانم...

ماهی قرمز تنگ بلورش
نوروز و همه بوهایش ...
بوی ماهی دودی وسط سفره عید
نوروز و همه گرفتاری هایش ...
جریمه های عید مدرسه
مبارک
نوروز مبارک!

ایرانی ها آخرین سه شنبه سال خورشیدی را بنام چهارشنبه سوری آتش می افروزند و به استقبال بهار و نوروز می روند.
از روی آتش می پرند ومی خوانند : زردی من از تو سرخی تو از من
غم برو شادی بیا محنت برو روزی بیا
ای شب چهارشنبه ای کلیه جاردنده
بده مراد بنده
در مورد آن می گویند مراسمی است از آیینهای کهن ایرانی اما استاد پور داوود در اين باره مي نويسد : " آتش افروزي ايرانيان در پيشاني نوروز از آيين هاي ديرين است(...) شك نيست كه افتادن اين آتش افروزي به شب آخرين چهارشنبه سال پس از اسلام رسم شده است .چه ايرانيان شنبه و آدينه نداشتند (...) روز چهارشنبه يا يوم الاربعاء نزد عرب ها روز شومي است .(...) اين است كه ايرانيان آيين آتش افروزي پايان سال خود را به شب آخرين چهارشنبه انداختند تا پيش آمد هاي سال نو را از آسيب روز پليدي چون چهارشنبه بر كنار نگاه دارند." و همچنين دکتر کورش نیکنام ـ موبد زرتشتی و پژوهشگر آداب و سنن ایران باستان ـ عقیده دارد "چهاشنبه سوری هیچ ارتباطی با ایران باستان ندارد و شکل گیری این مراسم را پس از حمله اعراب به ایران می داند . در ایران باستان هفت روز نداشتیم. در ایران کهن هر یک از سی روز ماه نامی مخصوص به خود دارد که نام فرشتگان است. شنبه و یکشنبه و ... بعد از تسلط اعراب بر فرهنگ ایران وارد شد . بنابراین اینکه ما شب چهارشنبه ای را جشن بگیریم ـ چون چهارشنبه در فرهنگ اعراب روز نحسی هفته بوده است ـ خود گویای این است که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ایران مرسوم شده است.برای ما سال ۳۶۰ روز بوده با ۵ روز اضافه - یا هر چهار سال ۶ روز اضافه .ما در این ۵ روز آتش روشن می کردیم تا روح نیاکانمان را به خانه هایمان دعوت کنیم. بنابراین چهارشنبه سوری بازمانده آن آتش افروزی ۵ روز آخر سال در ایران باستان است و زرتشتیان به احتمال زیاد برای اینکه این سنت از بین نرود نحسی چهارشنبه را بهانه کردند و این جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند و شد چهارشنبه سوری ."
اما با توجه به همه این تفاسیر نمی توان ادعا کرد چهارشنبه سوری ایرانی نیست. چرا که اعراب نیز رسمی مانند این نداشته اند که چهارشنبه آخر سال را اتش بیفروزند و .... ودر نهایت می توان ادعا کرد چهارشنبه سوری رسمی است ایرانی که تاریخ آغازش به بعد از حمله اعراب به ایران باز می گردد.
چهارشنبه سوری شامل چند رسم مختلف است مانند بوته افروزی - کوزه شکنی - فال گوش نشینی - قاشق زنی - آش چهارشنبه سوری و تقسیم آجیل چهارشنبه سوری.
بوته افروزی : در چهارشنبه سوری هر خانواده بوته خاری را قبل از تاریک شدن هوا و رفتن آفتاب در حیاط خانه یا بر سر گذر در سه یا پنج یا هفت گله" کپه " می کردند و با غروب آفتاب زن ومرد و پیر و جوان جمع می شدند و بوته ها را آتش می زدند و هر کدام سه بار از روی بوته برافروخته می پریدند تا ضعف و زردی ناشی از بیماری و غم و محنت را از خود برانند و سلامت و سرخی و شادی به زندگی خود ببخشند. و در این میان می خوانند که زردی من از تو و سرخی تو از من و ....
و چون خاکستر این آتش نحس است در هر خانه زنی خاکستر را یا در آب روان میریزد و یا در سر چهار راه به باد می سپارد.
کوزه شکنی : در چهارشنبه سوری مردم مقداری زغال به نشانه سیاه بختی و کمی نمک به علامت شور چشمی و یک سکه دهشاهی به نشانه تنگدستی و فقر در کوزه ای سفالین می انداختند و هر یک از اعضای خانواده یک بار کوزه را دور سر خود می گرداندند و آخرین نفر کوزه را بر سر بام خانه برده و آن را به کوچه پرتاب کرده ومی گوید:درد و بلای خانه را ریختم به کوچه.
فال گوش نشینی : در چهار شنبه سوری زنان و دخترانی که شوق شوهر کردن یا آرزوی زیارت و مسافرت داشتند نیت می کردند و از خانه خارج می شدند و در سر گذر یا سر چهار راهی می ایستادند و گوش به صحبت رهگذران می سپرند و به نیک و بد و تلخ و شیرین صحبت رهگذران تفال می زدند. اگر سخنی شاد و دلنشین می شنیدند حاجت و آرزوی خود را براورده می دانستند و اگر سخن از تلخی و اندوه می شنیدند می پنداشتند که براورده شدن مراد در سال نو ممکن نخواهد بود.
قاشق زنی: در چهار شنبه سوری زنان و دختران آرزومند و حاجت دار قاشقی و کاسه ای مسین بر می داشتند و شب هنگام در کوچه و گذر راه می افتادند و در برابر هفت خانه می ایستادند و بی آنکه حرفی بزنند پی در پی قاشق را بر کاسه می زدند. صاحب خانه که می دانست قاشق زنان نذر و حاجتی دارند شیرینی یا آجیل - برنج یا بنشن و ... در کاسه های آنان می گذاشتند. اگر قاشق زنان چیزی به دست نمی آوردند از براورده شدن نذر و حاجت خود در سال نو نا امید می شدند.
آش چهارشنبه سوری: در چهار شنبه سوری خانواده هایی که بیمار یا حاجتی داشتند برای برآوردن حاجت و بهبود یافتن بیمارشان نذر می کردند و در این شب آش ابودردا یا آش بیمار می پختند و آن را اندکی به بیمار می خورانند و بقیه را هم در بین فقرا تقسیم می کردند.
آجیل چهارشنبه سوری: در چهار شنبه سوری زنانی که نذر و نیازی داشتند آجیلی هفت مغز می خریدند و پاک می کردند و خود می خوردند و باقی را بین خویش و آشنا تقسیم می کردند.

* عکس از رضا میلانی - تالاب میانكاله پاییز ۸۶
هرچند اولین بار صدایش را سال ۱۳۲۲ از رادیوهایشان شنیده باشند.
انگار آهنگهایش تمامی ندارد.
هرچند خودش می گفت ۴۰-۵۰ تا آهنگ ضبط شده بیشتر ندارد.
و انگار تکه ای از زندگی مردم این دیار است ، تکه ای از شادی ها و غم هایشان. آمال و آرزوهایشان.
هرچند سالها بی مهری را در حقش تمام کردند و اجازه ندادند صدایش دل هیچ صحنه ای را آب کند.
احمد عاشورپور درگذشت، پدر موسیقی فولکلور گیلان .
احمد عاشورپور در آستانه ۹۰ سالگی بعد از روزها از بیمارستان "جم" تهران رفت.
احمد عاشورپور رفت و انزلی ـ زادگاهش ـ را در بهتی به سپیدی برف باقی گذاشت...
دلم امروز بیشتر برای آن شهر برای رشت تنگ است ..
دلم از آن روز هایی که کسی رخت از شهرش از شهرم می بندد تنگ است...
دلم برای همه مردمان شهرم تنگ است ... برای مردمانی که زیر باران آن شهر راه می روند و شسته می شوند و دوباره زاده می شوند ... برای مردمانی که دلشان به پهنای آسمان دل گرفته شهرشان غمگین است ،تنگ است... غمگین است ...
دلم امروز بیشتر برای آن شهر تنگ است ... دلم برای سالن تاتر کوچک شهرم تنگ است ... برای شبهای بارانی که مردمش " ملودی شهر بارانی " را روی صحنه می دیدند...
دارم مرثیه می خوانم... ؟ مرثیه اکبر رادی که رخت بر بست از شهرش... اما مانده ... به جا مانده با
«از پشت شيشهها» «مرگ در پائيز»، «آهسته با گل سرخ»، «هاملت با سالاد فصل»، «منجي در صبح نمناك»، «باغ شبنماي ما» ، «آميز قلمدون» ، «لبخند باشكوه آقاي گيل» و «ملودی شهر بارانی»
مراسم بزرگداشت دکتر حسن چاوشیان یکی از شایسته ترین اساتید جامعه شناسی کشور هفته گذشته در رشت برگزار شد . استادی که به عقیده من و بسیاری از شاگردانش معلمی بی نظیر است .
نکوداشت چاوشیان ها نه تنها قدر نهادن به مقام آنانی است که خود را در راه توسعه علم نهاده اند که به قول افشار زمردی - یکی دیگر از شاگردان وی - پاسداشت علم و پژوهش است.
کتاب های دکتر چاوشیان برای من یاداور کوشش های بسیارش برای فهم آسان تر و بهتر مفاهیم ژرف جامعه شناسی در کلاس های دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه گیلان است . ترجمه های وی در سالهای اخیر با دقت و سعی بسیار به جامعه شناسی ایران تقدیم شده است تا علاوه بر گسترده کردن دامنه منابع فارسی جامعه شناسی راهگشای دانشجویان و پژوهشگران این علم باشد ...
گزارش مبسوط این مراسم را در اینجا بخوانید.
دکتر حسین فاطمی روزنامه نگار و وزیر امور خارجه دولت مصدق ۱۹ آبان ۱۳۳۳ در سن ۳۴سالگی تیر باران شد. دکتر فاطمی در ۱۲۹۹ در نائین اصفهان بدنیا آمده بود، پدر و پدربزرگش روحانی بودند. کار روزنامه نگاری وی با نوشتن در نشریه برادرش آغاز شد در سال ۱۳۲۸ به عضویت جبهه ملی درآمد و توجه دکتر مصدق را به خود جلب کرد. سپس " باخترامروز " را منتشر کرد و در دور هفدهم به نمایندگی مجلس انتخاب شد. فاطمی در بهمن ماه ۱۳۳۰ در پنجمین سالگرد مرگ محمد مسعود ناشر " مرد امروز" توسط نوجوان ۱۴ ساله ای عضو جمعیت فدائیان اسلام بنام مهدی عبد خدایی مورد هدف گلوله قرار گرفت و مجروح شد. خروج شاه از کشور در مرداد ماه۱۳۳۲ را " فرار " نامید به این دلیل که قبل از رفتن شورای سلطنت را تشکیل نداده و بدون برنامه از پیش تعیین شده کشور را ترک کرده بود ، فاطمی در سمت وزیر امور خارجه به سفارتخانه ها دستور داد که با شاه تماس نگیرند . وی در ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ در کودتای سرهنگ نصیری دستگیر شد اما موفق به فرار شد. اسفند همان سال در خانه ای در میدان تجریش مجدداً دستگیر شد و در هنگام انتقال تحت الحفظ از ساختمان فرمانداری نظامی به ساختمانی دیگر به ضرب چاقو به شدت مجروح شد. محاکمه دکتر فاطمی غیر علنی انجام شد ، شاه با فرجام خواهی وی موافقت نکرد و درخواست روحانیون و بزرگان اصفهان را در مورد یک درجه تخفیف نپذیرفت و با اینکه نظامی نبود و اقدام مسلحانه نیز انجام نداده بود تیر باران شد.
دوست تر از میان پنجره کوچک ماشینها...
وقتی بخواهد دوباره تویه کوچه های زندگی راه برود...

دنبال چیزی می گردم اما نمی دانم چی! کتابی ـ مجله ای ـ لنگه جورابی...
کیفم را می ریزم بیرون مرتب می کنم و یک مشت کاغذ یاداشت که لابد یک روزی مهم بودند و حالادیگر یادم نمی آید چی هستند می ریزم دور.
دنبال چیزی می گردم شاید اما نمی دانم چی! خودکاری ـ خورده پولی ـ سنجاق سری ...
.... خودم را شاید دارم جمع می کنم و مرتب. خودم را شاید دارم از چیزی خالی می کنم. از خودم شاید دارم گرد و غبار می گیرم . خودم...
دنبال چیزی می گردم حتما اما نمی دانم چی!
...و خانه سیاه است.
آن مرد رفت.
...و همسر و فرزندان داغدارش روی پارچه های سیاه سر در خانه چشم به راه ماندند.
آن مرد رفت.
...و


امروز اما همه چیز به آدم چشمک می زند. از آن چشمک هایه یواشکی که نوید یک شروع دوباره را می دهد. انگار که بخواهد بگوید نگران نباش اون با من! و تو قند تویه دلت آب شود.
چیزی مثل کوچ کردن. چیزی مثل هجرت. هجرت از خودت به خودت . به خود واقعیت. به خود آشنایت.
....دستهایم بوی مداد و دفتر و کوله پشتی می دهند باز. بویه یک شیطنت کودکانه از جنس مهر و مدرسه.
یه سلام دنباله دار....