حاجی بابا همیشه ی خدا گوشش سنگین بود.
پیر که شد سنگین تر هم شد.
یه روز بچه ها و نوه ها و نتیجه هاش ـ آخه نتیجه هم داشت ـ جمع شدن و براش یه سمعک خردین و گذاشتن تو گوشش و گفتن اینطوری همه چی رو می تونی بشنوی.
اما زیاد طاقت نیاورد. سمعک رو از گوشش درآورد و گفت : " ای بابا دنیا چقدر شلوغ پلوغه! این مردم چرا انقدر سر و صدا می کنن؟ "و هیچ وقت دوباره سمعک نداشت.