تبليغاتX
روزوشب - من و بابام...

 بچه که بودم دو تا خونه اون طرف تر از خونه مون یک دختری با مامان و باباش زندگی می کرد که اسمش پرستو بود و چند سال از من بزرگتر. هیچ جوری هم راضی نمی شد با من بازی کنه. می گفت: من دیگه بزرگ شدم!

هیچ از این کاراش خوشم نمی اومد اما تو خونه شون سه تا کتاب داشتن که من عاشقشون بودم. تو هر فرصتی و به هر کلکی که بود می رفتم خونه شون و می نشستم رو تختش و عین یه خانوم با شخصیت کتاب رو آهسته آهسته ورق می زدم – در غیر این صورت کتاب رو ازم می گرفت!- و عکس هاش رو نگاه می کردم. عکس های یه بابای چاق و کچل و یه پسر کوچولو قد خودم که کارای با مزه می کردن.

نمی دونم چرا اما هیچ وقت نه به مامان و بابام گفتم این کتاب ها رو برام بخرن و البته اونها هم هیچ وقت برام نخریدنش و هیچ دوستی هم برای تولدم به جای یکی از اون البوم ها و چه می دونم عروسک ها و گل سرها یکی از اون سه تا کتاب رو بهم هدیه نداد.

ولی من همه عمرم عاشق اون کتابها بودم.

سه قسمتی قصه‌های من و بابام!

شما هم تو بچه گی هاتون می خوندینش یا عکس ها ش رو نگاه می کردین؟

"اریش ارز"  یک کاریکاتوریست آلمانی بود که این نقاشی ها رو بدون هیچ شرحی برای سرگرم کردن پسرش کریستیان می کشید که تازه مادرش رو از دست داده بود و حسابی غصه می خورد. نقاشی های سیاه و سفیدی که همه ی اونها درباره ی یک پدر چاق سیبیلو و یک پسر لاغر بامزه بودند.

ارز در سال 1940 به خاطر کشیدن کاریکاتور هایی که هیتلر را دست می انداخت، به زندان افتاد و چهار سال در زندان ماند و بعد هم خودکشی کرد.

وقتی کریستیان بزرگ شد نقاشی های پدر را جمع و جور و منتشر کرد و اسمش را گذاشت" پدر و پسر".

همسر ایرج جهانشاهی - مترجم قصه های من و بابام-  قبل از انقلاب به آلمان سفر می کند و یک نشخه از کتاب پدر و پسر را با خود به ایران می آورد. جهانشاهی  هم وقتی نگاهی به سوغاتی همسرش می اندازد به فکر می افتد که بر تصاویر آن شرحی بنویسد و سرانجام در ابتدای جنگ ایران با عراق دست به کار نوشتن شرح تصاویر این کتاب می شود و حاصل کار خود را در کتابی 3 جلدی با نام های «بابای خوب من»، «شوخی ها و مهربانی ها» و «لبخند ماه» به انتشارات «فاطمی» می سپارد.

«فاطمی» در سال 1361 کتاب را با نام «قصه های من و بابام» زیر چاپ می برد و این گونه می شود که بچه های ایران برای اولین بار کتابی را می بینند که روی جلدش همان پسر بچه لاغر بین حلقه های دود پیپ پدر سبیلویش نشسته و برای خودش کتاب می خواند.

کتاب همان سال (1361) جایزه اول شورای کتاب کودک را می گیرد و  تا امروز چندین بار چاپ می شود و حالا آن پدر سبیلو و آن پسرک لاغر اندام به دوستان قدیمی کودکان ایرانی (که بعضی هایشان حالا شاید بیشتر از 30 سال داشته باشند ) تبدیل شده اند.

ایرج جهانشاهی وقتی این کتاب را ترجمه می کرد مردی پا به سن گذاشته بود. او در سال1305 به دنیا آمد و 9 سال بعد از انتشار اولین چاپ کتابش (سال1371) از دنیا رفت.

من بالاخره صاحب کتابهای من و بابام شدم. امسال!!! هدیه ی عالی بود. ممنون آقای عزیز ممنون.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/18ساعت 3:30 قبل از ظهر  توسط روز  |