آرزوهای بزرگ...
کاش در کشوری زندگی می کردیم که هر روز صبح جلوی روزنامه فروشی هایش میشد هزار و یک تیتر ریز و درشت خواند و یک روزنامه خرید و زد زیر بغل و سلانه سلانه رفت سر کار.
کاش در کشوری زندگی می کردیم که می شد عصرها نشست پایه تلویزیونش و از این کانال به آن کانال شد و میان تلویزیون های دولتی و خصوصی خبرهای دنیا را بلعید.
کاش در کشوری زندگی می کردیم که می شد ولو شد جلوی کامپیوتر و ول، وب گشت و با یک اشاره کلیک از شیر مرغ تا جان آدمیزاد دانلود کرد.
کاش در کشوری زندگی می کردیم که بی دغدغه ی رسیدن یا نرسیدن، sms هایمان را می فرستادیم و منتظر جوابش می نشستیم.
کاش در کشوری زندگی می کردیم که با یک حساب سر انگشتی می شد فهمید فردای روز انتخابات آنی رئیس جمهور می شود که همه ی آدم های شهر می خواهند رای شان را به نام او به صندوق بیندازند.
کاش در کشوری زندگی می کردیم که وقتی دلمان دارد از فرط غصه می ترکید می شد رفت توی خیابانهایش و اعتراض کرد بی آنکه تا وقت برگشتنت مادرت از غصه دق کند.
کاش در کشوری زندگی می کردیم که تا پشت لب پسرهایمان سبز می شد و هیکل دخترهایمان کمی زنانه و فکر می کردند که یعنی حالا دیگر خیلی بزرگ شده اند، می توانستیم برویم و عضو یک حذب سیاسی ای- چیزی شویم و هی توی میتینگ هایشان برای خودمان جیغ و داد و هورا بکشیم تا یک داد زدن برایمان نشود عقده و بماند تنک دلمان.
کاش در کشوری زندگی می کردیم که هر شب وقت خوابیدن لازم نبود دعا کنیم کاش فردا فلان روزنامه و بهمان سایت تعطیل نشوند تا باز بمانیم توی خماری.
کاش در کشوری زندگی می کردیم که یک تبلیغات انتخاباتی را به نام انقلاب رنگی بد نام نکنند و یک اعتراض مردمی را یک کودتا.
کاش در کشوری زندگی می کردیم که رسانه ای هایش – رادیو و تلویزیون و خبرگزاری ها و روزنامه ها و سایت ها و...- بی طرفی پیشکششان، کمی فقط کمی شرف و غیرت داشتند.
کاش در کشوری زندگی می کردیم که آرزوهای بزرگمان این همه دم دستی نبودند تا وقتی لگد برادر بسیجی مان! می خورد به کمرمان دلمان نسوزد.
کاش در کشوری زندگی می کردیم که ....